آگاهی دو رگه
گفت و گوی مهرنامه با داریوش شایگان
حامد زارع
* جناب آقای دکتر در گیر و دار طرح و دامن زدن به اندیشه های پست مدرنیستی در دو دهه اخیر در ایران، کارهای دو نفر را می توان به نوعی اعاده حیثیت از اندیشه پست مدرن ارزیابی کرد. یکی تالیف های بابک احمدی در راستای معرفی اندیشمندان پست مدرن و دیگری کتاب «افسون زدگی جدید» شما که توصیف و تامل در فضای پست مدرن و نمایانگر وجه هایی از این اندیشه بود. برای بسیاری از هم نسلان ما، این کتاب شما فرصتی بود که به واسطه آن توانستیم با پست مدرنیته رو در رو شویم. چگونه شد که «افسون زدگی جدید» را نوشتید؟
«افسون زدگی جدید» را که کار بسیاری برد و چیزی نزدیک به ده سال از عمر خود را وقف آن کردم، در تهران و در همین خانه نوشتم. تمامی زمینه ها و مضامین اصلی کتاب در ذهنم بود و معمولا آنها را با آقای فانی مطرح می کردم. در ابتدا ارتباط دادن فصل های آن با یکدیگر دشوار بود. چیزی که در این میانه نجاتم داد ایده ارتباط همه جانبه و متقابل امور بود. به کمک آن توانستم در تمام زمینه ها، پیوندهایی را مشاهده کنم: این اصل همبستگی متقابل در همه ابعاد واقعیت جلوه گر است. در مباحث فرهنگی، روابط شکلی "ریزوم وار" می یابند که در آن تمام فرهنگ ها موزاییک وار کنار یکدیگر جای می گیرند و در فضای مابین خود حوزه های ترکیب و اختلاط فرهنگی پدید می آورند. در بعد فلسفه، این پدیده در طیفی از تفاسیر گوناگون متجلی می شود، و از آنجا که حقایق عظیم متافیزیکی اکنون بی اعتبار شده اند، هستی در هم شکسته خود به فرایندی بی پایان از تفسیر های گوناگون تبدیل می شود. در بعد هویت، ارتباط متقابل در پدیده ای که می توان آن را "چهل تکه گی" نامید ظاهر می شود. در بعد رسانه ها، پدیده مجازی سازی شبکه ارتباط متقابل را در مقیاس جهانی گسترش داده است و سرانجام در بعد علوم، الگوی تمامیت نمای جدیدی پدیدار شده است که از ثنویت دکارتی فراتر می رود و شبکه پویایی از ارتباط های همه جانبه و متقابل در تمام سطوح واقعیت به وجود می آورد. مساله تکثر فرهنگی مساله مهمی بود که ابعاد مختلفی دارد. جامعه امریکا مثال مناسبی است. جامعه ای که از سویی گویی آینده دیگر جوامع است و از سوی دیگر ممکن است در وجهی افراطی به نقد اروپا محوری و حتی نوعی غرب ستیزی بینجامد. بحث نسبت فرهنگهای مختلف همچنان بحثی است زنده و جنجال برانگیز. مثلا اخیرا وزیر امور خارجه فرانسه نطقی داشت که بسیار جنجالی شد. او گفت که فرهنگ ها هم ارزش نیستند. البته منظور او این بود که برخی از فرهنگ ها بیشتر حقوق بشر را رعایت می کنند، برخی دیگر کمتر و بعضی اصلا حقوق بشر را رعایت نمی کنند. ایده من در کتاب «افسون زدگی جدید» این بود که اگرچه وجود فرهنگهای متکثر الزامی است و هر فرهنگی لایه ای از حقیقت را به ما می نمایاند، ولی این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که تجدد نیز خود حاوی ویژگی هایی فراگیر و موثر است که تجمل نیستند و باید به آنها توجه داشت مثل دموکراسی و حقوق بشر.
* پس همه این فرهنگها ناگزیر باید از دهلیز مدرنیته عبور کنند...
دقیقا! برای اینکه هر یک از آن لایه های فرهنگی را هم تنها به واسطه مدرنیته می توان مشاهده کرد. خاطره ای را که با مرحوم «سید جلال الدین آشتیانی» داشتم، برای شما هم نقل کنم: یکبار به ایشان گفتم که چرا شما یک دوره تاریخ فلسفه اسلامی نمی نویسید؟ پاسخ داد که من نمی توانم این کار را انجام دهم. گفتم چرا؟ گفت برای اینکه من خودم تجسم و تجسد فلسفه اسلامی هستم و تاریخ فلسفه اسلامی در من بروز و ظهور یافته است. معنای این سخن آشتیانی این بود که او در واقع نمی توانست از خودش فاصله بگیرد تا به واسطه این فاصله، به خود بنگرد. کاری که به واسطه اندیشه جدید، شدنی است. در واقع هویت سنتی فاقد نگاه بازتابنده ای است که امکان تامل و ارزیابی تاریخی خود را فراهم می آورد. نگاهی که قدرت این را دارد که از بیرون بنگرد و نقاد باشد. این نگاه است که طی 300 سال اخیر در غرب پیدایش و پرورش یافته است.
* دیگر چه زمینه هایی انگیزه تالیف کتاب شد؟
در سال 1992 به مناسبت پانصدمین سال کشف قاره آمریکا، نمایشگاه عظیمی در واشینگتن دائر بود و من نیز در آنجا حضور داشتم. در این نمایشگاه، تمام فرهنگ های بشری از ژاپن و چین گرفته تا جهان اسلام و نیز جهان غرب و همچنین تمدن های پیشا کلمبی آمریکا، از قبیل آزتک ها و اینکاها، به نمایش درآمده بود. وقتی در غرفه ها و اتاق های مربوط به این تمدن ها و فرهنگ های کهن قدم می زدم، می دیدم که با وجود کثرت و کیفیت متفاوت آنها، همه این فرهنگ های کهن به اصطلاح در یک باغ بوده اند و فضای مشترکی داشته اند. به عبارت دیگر همگی مشحون از بینش شاعرانه - اساطیری بودند، به جز یک گوشه از جهان: «کوآتراچنتو» ی ایتالیا. در همین گوشه جهان و در فلورانس آن زمان، یعنی حدود سال 1400 میلادی، دارد اتفاقاتی از جنس دیگر می افتد. با کسانی از قبیل «لئوناردو داوینچی» مواجه می شویم و مسائل جدیدی همچون «پرسپکتیو» و «آناتومی» مطرح می شود. وقتی در این نمایشگاه عظیم قدم می زدم، همه چیز را شبیه و نزدیک به هم یافتم، تنها با رنسانس و آغاز دنیای جدید به راستی چیزی عوض شده بود. در این نقطه بود که حس می کردید نوع نگاه اساسا تغییر پیدا کرده است. این مسئله در ذهنم ماند. به قول « یاکوب بورکهارت» گویی با رخداد رنسانس، آن پرده ای که همه امور و شئون، از ایمان گرفته تا هنر را به یکدیگر پیوند می داد، از هم شکافته می شود. شما به هیچ وجه نمی توانید در هنر بودایی، خدایان مکزیکی، یا در مینیاتورهای تیموری ایده هایی مثل پرسپکتیو را ببینید. این ایده تنها در فلورانس و در آثار کسانی مثل «داوینچی» قابل رصد است. این سرآغاز تجدد در هنر است که در قرن پانزدهم به صورتی تمام عیار وجود دارد و بعدها در قرن شانزدهم و هفدهم به فلسفه هم راه می یابد.
قبل از نوشتن کتاب «افسون زدگی جدید» همه این مسائل را در ذهن داشتم و چیزی که برایم بسیار جالب بود و البته هنوز هم جالب است، مسئله «شکاف»ها است. بین فرهنگ ها شکاف وجود دارد. «یونگ» یکی از خوابهایی را که دیده است تعریف می کند که بسیار جالب است. می گوید خواب دیدم در یک خانه چند طبقه هستم، از طبقات بالا که به پایین می رفتم فضا تغییر می کرد، مثلا فضای طبقه دوم روکوکو بود و فضای طبقه اول مبلمان و دکوراسیون رنسانس و پایین تر نقش های رومی. راهرویی تاریک در زیرزمین به یک غار ختم می شد که در آنجا استخوان و جمجمه انسان وجود داشت. «یونگ» در این خوابی که تعریف می کند، به نحوی تمثیلی همه آگاهی های خودش را مورد اشاره قرار می دهد و تئوری ناآگاهی جمعی را نیز در همین خواب تبیین می کند ( جالب است که وقتی این خواب را برای فروید تعریف می کند او آن را کاملا در حال و هوای فکری خودش می فهمد!) به هر حال من تصور می کنم تصویری که یونگ از مراحل مختلف آگاهی به دست می دهد و نگاهی که به مساله دارد، عمیق است. آن لایه ها و سطوح مختلف و گوناگون آگاهی در همه ما وجود دارد، مخصوصا در فرهنگ هایی همانند فرهنگ ما که هنوز یک پایمان در هویت سنتی است، لایه های زیرین همچنان فعال و زنده اند، درست همانند آتشفشانی که پس از قرن ها هنوز خاموش نشده است. مجموعه این تصورات و تاملات در ذهن من بود و بالاخره کتاب شکل گرفت.
* البته مسلم است که این لایه های آگاهی برای یک انسان شرقی متفاوت از همان لایه ها نزد انسان معاصر غربی است.
بله! مثلا در عالم شعر نمود این تفاوت را به وضوح می توانید ببینید. شما امکان ندارد ارتباطی را که یک فرد ایرانی با شاعر خودش دارد نزد فردی غربی با شاعر غربی ببینید. فرنگی بر سر مزار شاعرش به زیارت نمی رود. مقبره «بودلر» نزدیک خانه من در پاریس است. بودلر شاعر خیلی بزرگی است، اما هیچ کس برای زیارت به مقبره او نمی رود. برای فرد فرانسوی این مقبره حکم یک امر مربوط به گذشته و «تاریخ» را دارد. اما شما در شیراز می بینید هنوز که هنوز است مردم برای زیارت به آرامگاه «حافظ» و «سعدی» می روند. چرا که این شعرا برای ایرانیان زنده اند و ایرانی ها خود را مخاطب امروزی و اکنونی این شاعران قلمداد می کنند. رابطه ای که ما با «گذشته» خود داریم، با رابطه ای که غربی ها با گذشته خود دارند، کاملا متفاوت است. آنها رابطه «تاریخی» با گذشتگان خود دارند، اما ما رابطه زنده با گذشتگان مان داریم. این مسائل همواره برای من محل توجه و مقایسه بوده است. من، هم تجربه زندگی در غرب را دارم و هم طبیعتا زندگی در ایران را و این مقایسه ها همیشه دغدغه ام بوده است. این سوال ها مرا احاطه کرده است. به عنوان نمونه چرا ایرانی ها اینقدر آثار شاعران خود را حفظ می کنند و می توانند شعرهایشان را از بر بخوانند؟ چرا مثال ها و استدلالهایمان برگرفته از آرای متفکران و شاعران قدیممان است؟ همه این شاعران و متفکران گذشته، برای ایرانی معاصر مرجعیت و "اتوریته" دارند و ما هنوز پس از گذشت این همه سال تحت قیمومیت آنها هستیم.
* البته به نظر می رسد شاید بهتر باشد به جای اطلاق کلمه «اتوریته» به مردان بزرگ گذشته، از واژه «کاریزما» استفاده کنیم. چون وقتی سخن از اتوریته می شود انگار که قرار است اندیشیدن و بازاندیشی متوقف شود. در حالیکه اینگونه نیست و این مردان بزرگ گذشته در اندیشیدن به ما ایرانیان مدد می رسانند...
همانگونه که در کتاب «آسیا در برابر غرب» گفته ام، این اندیشه یا «تفکر» نیست، بلکه «تذکر» است. یعنی در اینجا یادآوری مطرح است. وقتی استاد سخن چیزی می گوید دیگر نمی توان در برابرش چیز دیگری گفت و سخن دیگری به میان آورد. شاید جالب باشد بدانید که چینی ها هم همینطور هستند. شما وقتی مکالمات کنفسیوس را می خوانید، متوجه می شوید که دائما از قدیمی ترهایی سخن به میان می آورد که سالهای سال پیش از او می زیسته اند. در این نگرش باید همیشه شما خود را با الگوهای گذشته تطبیق دهید. حالا این الگوهای گذشته ممکن است چهره های اساطیری باشند یا شاعران بزرگ.
* به نظر می رسد که مخاطب شما در افسون زدگی جدید انسان معاصر است و کتاب پیامی جهانی دارد. اما با دقت بیشتر متوجه می شویم که روی سخن تنها می تواند با انسان معاصر ایرانی باشد. چرا که به کیفیتی که شما توضیح داده اید، رابطه انسان غربی با میراث فرهنگی اش، یک رابطه تاریخی است و در این وضع، سطوح متعدد آگاهی فعال نیستند. اما سطوح متعدد آگاهی یا لایه های مختلف آگاهی برای انسان ایرانی کاملا فعال است. چرا که با میراث فرهنگی اش رابطه ای معنوی و حیات مند دارد.
در میان خود غربی ها نیز انسان های متفاوتی پیدا می شوند. هم اندیشه نقادی مدرن هست و هم نگرش پست مدرن. نیازهای درونی هم وجود دارد و برخی به دنبال یک معنویت نو هستند و این معنویت نو را از طریق به عاریت گرفتن عناصر مختلف از فرهنگ های گوناگون کسب می کنند. همین غربی ها امروزه تکه هایی از اسلام و هند و چین را برمی گیرند و در زمینه هایی به کار می بندند. شما اگر فیلم های دهه پنجاه هالیوود را ببینید، موقع درگیری فیزیکی همه مشت به یکدیگر می زنند. اما اکنون اگر یک فیلم هالیوودی را ببینید، تمام صحنه های درگیری فیزیکی، مشحون از تکنیک های آسیایی و فنون رزمی شرق است و این فنون فیلم های اکشن غرب را می سازد. این تغیر، صرفا ظاهری نیست و قطعا اتفاقاتی در زمینه فکری رخ داده است که ثمره اش در هالیوود اینگونه شده است. شما امروزه در هالیوود به راحتی اختلاط لایه های مختلف فرهنگی و تمدنی را می توانید مشاهده کنید. یا به عنوان مثالی دیگر، نفوذ «یوگا» به معنی اعم کلمه را در غرب در نظر بگیرید. چه یوگای تبتی، چه هندی. رونق ادیان آسیایی در غرب را در نظر بگیرید؛ متوجه می شوید که انواع و اقسام تصویرها در اذهان غربی ها وجود دارد. گرایشهایی مثل «نیو ایج» موجود است که امروز ه در دنیای آنگلوساکسون بسیار گسترده است. این نشان می دهد که غربی ها نیز برخی از این دغدغه هایی را که ما به طور مثال در نسبت با شاعران گذشته مان داریم، در نسبت با برخی مفاهیم فرهنگی و وضعیت های معنایی دارند. البته نوع ارتباط گیری غربی ها با این مسائل چند گونه است. یکی ارتباط با حقیقت ماوراء الطبیعی است، دیگری ناظر به رشد درونی است، و بازگشت به اساطیر قدیم را نیز باید به اینها افزود.
* جناب آقای دکتر کتاب شما در برگردان فارسی با عنوان «افسون زدگی جدید» منتشر شده است و ما می دانیم که عنوان فرانسوی کتاب «نور از غرب می آید» است. دلیل این تفاوت عنوان چیست؟
بله! عنوان اصلی کتاب «نور از غرب می آید» است با عنوان فرعی افسون زدگی جهان و تفکر سیار، و «هویت چهل تکه» در ترجمه فارسی به کتاب افزوده شد. امروز که دوباره نگاه می کنم، می بینم بهتر بود که عنوان ترجمه فارسی را فقط «هویت چهل تکه» می گذاشتم که با مصداقی مثل لحاف چهل تکه همخوانی دارد و در ذهن ایرانیان می نشیند. هویت چهل تکه انصافا عنوانی گویا برای این کتاب بود و من نباید «افسون زدگی جدید» را به عنوان نام کتاب برمی گزیدم. اتفاقا یک نفر در همان زمان این پیشنهاد را به من داد، اما من نپذیرفتم.
* منظور نظر شما از اینکه نور از غرب...
نور از غرب می آید به این معناست که روشنگری در غرب اتفاق افتاده است و منظورم نور و روشنایی روشنگری و عقل است. من به به رغم علاقه ام به عرفان و سنت، به دوره روشنگری نیز علاقه فراوانی دارم. دوره بسیار مهمی در تاریخ اندیشه غربی است. شما اگر در همان قرن هجدهم به نامه های «ولتر» نگاه کنید، متوجه مسائل مهمی می شوید. تمام عزم و همت ولتر این است که در برابر خرافه و خرافه گویی بایستد و انصافا کارهایش خواندنی است. در دوره جوانی که فرنگ بودم، خیلی علاقه داشتم که کلکسیون کتاب های قدیمی را داشته باشم و سعی می کردم مجموعه ام را کامل کنم. خاطرم هست که کتاب های مربوط به دوره پیش از پیروزی انقلاب فرانسه، با جلدی زرکوب و طرحی زیبا و البته قیمتی نسبتا ارزان در دسترس بود و من تاجایی که می توانستم این کتاب ها را می خریدم. به پدرم در ایران می گفتم این کتاب ها را برای تحصیلم لازم دارم و او نیز پول می فرستاد و این کتاب ها را تهیه می کردم. به هر حال من آثار نفیسی همانند «دوره آثار ولتر» در صد جلد، چاپ سنه 1785 را داشتم، و آثار دیگری از این دست که بعدها از فرانسه به تهران آوردم. بماند که این کتابخانه نفیس در تهران در آتش سوزی از بین رفت، از یک جهت هم خوب شد چون از آن دلبستگی و تعلق خاطر به جمع کردن کتاب رها شدم. بگذریم. به هر حال منظور من از «نور از غرب می آید»، نور عقلانیت است و در واقع این نور، نور عقل است، نه نور عرفان. در نتیجه ارتباطی با نور در حکمت اشراق و فلسفه اسلامی ندارد. علت اینکه عنوان کتاب را در زبان فارسی «نور از غرب می آید» نگذاشتم این بود که نگران سوء تفاهم هایی بودم که ممکن بود این عنوان در اینجا ایجاد کند.
* شما روایتی لاتینی را در کتاب نقل می کنید مبنی بر اینکه «شمشیری که زخم آفرین است، مرهم نیز هست» و از این نقل قول نتیجه می گیرید که آسیب هایی که از مدرنیته غربی ناشی شده است و روح انسان را دچار خدشه ساخته است، تنها توسط خود غرب رفع می شود. آیا هنوز هم بر این باور هستید که اگر برای این بحران معنا، معنویتی نو پدیدار شود، در بستر غرب می بالد؟
من فکر می کنم آنچه مربوط به قانون و شیوه زندگی و خلقیات رفتاری می شود، غربی است. مدرنیته تغییر خلقیات است، ایده صرف نیست. هر انسان سنتی می تواند ایده های بسیار مدرنی نیز در ذهن داشته باشد، اما نحوه عملکرد و زیستن مهم است. در واقع باید در عمل مدرن بود و خلقیات مدرن داشت؛ البته این خلقیات در گذر زمان تغییر پیدا می کند. در قرون وسطی جشنی بود که در آن گربه ها را آتش می زدند و حاضران با دیدن این صحنه به هیجان می آمدند و کف و سوت می زدند. اما امروزه نمی شود این کار را انجام داد، یا اگر هم فرضا این کار انجام شود، کسانی مثل ما نمی روند از زجر کشیدن گربه ها لذت ببرند. روحیه آدمی با روح زمانه تغییر پیدا می کند و استکمال می یابد. همانطور که گفتم تجدد، تنها به مجموعه ای از ایده ها منحصر نمی شود، رفتارهاست که اهمیت دارد. به کار بستن این رفتارها ناشی از شعور تکامل یافته انسانی است. در کنار این رفتارهای متمدنانه نیازهای معنوی و روحانی هم وجود دارد و باید به آنها هم توجه کرد.
* جناب آقای دکتر یکی از گزارشگران کتاب «افسون زدگی جدید» شما، می نویسد که این کتاب، کتابی در باب روح است. آیا این تعبیر را دقیق ارزیابی می کنید؟
شاید این سخن به این خاطر باشد که من در پایان کتاب از «قاره گمشده روح» سخن گفته ام. شاید هم نباید با آن تعبیر و تاکید می نوشتم، به هر حال برخی علایق شخصی من هم دخیل بوده است. اما شما می توانید اینگونه نیز تفسیر کنید که دغدغه جوانان و «نیو ایج» نیز جستجوی «قاره گمشده روح» است. توجه دارید که امکان ندارد شما چیزی به دست آورید و در مقابل چیزی را از دست ندهید. تجدد چهارصد ساله هم به قیمت گزافی به دست آمده است. «یونگ» تعبیری دارد که من اینگونه برای شما بازگو می کنم: در تفکر قرون وسطایی، تمام وجود بیرون از آدم است و روح انسان با آن وجود و عالمی که بیرون اوست یگانگی دارد. به موازات پیشرفت تجدد، این رابطه و فرافکنی معکوس می شود و از آن عالمی که با جان آدمی یگانه بود، افسون زدایی می شود. یونگ بر آن است که در این مسیر، درون ما سرشار از اسطوره هایی می شود که پیش از این بیرون از آدمی و در طبیعا متجلی بودند و اکنون منکوب شده اند و این می تواند حالت انفجار نیز به خود بگیرد. این انعکاس البته یک نوع افسردگی و عدم تعادل را هم ایجاد می کند که تنها در تمدن جدید یافت می شود. مردم قدیم با یقین هایی می زیسته اند که ما دیگر در قرن بیست و یکم آن یقین ها را نداریم. «نیچه» همین پدیده را «نهیلیسم» می خواند.
* در چنین موقعیتی که جهان دوباره افسون زده، و هویت چهل تکه می شود، جایگاه انسان معاصر چیست؟ می خواهیم به این نکته بپردازیم که آیا انسان این هویت چهل تکه را به دست می آورد و این هویت نتیجه نظر و عمل خودش است؛ یا اینکه این هویت چهل تکه یک ارمغان روحی است که انسان معاصر آن را به ارث برده است؟
انسان که در یک فضای بسته زندگی نمی کند. به این دلیل که فرهنگ ها با یکدیگر تداخل دارند و مسائل و مفاهیم تا اندازه زیادی جهانی شده است، هویت چهل تکه به وجود می آید. شما در دنیایی زندگی می کنید که انواع و اقسام هویت ها در یکدیگر ادغام شده اند. امروزه به هیچ عنوان هویت ناب نداریم.
* یعنی در واقع راه دیگری نداریم...
همیشه همین گونه بوده است. فرهنگ های گوناگون انسان ها و هویت های مختلف همواره در یکدیگر تداخل داشته اند و لایه های فرهنگی متعدد و متفاوتی را به وجود آورده اند. من به علم «تطور انسان»[xi] بسیار علاقمندم. اگر روند این تطور را دنبال کنید می بینید که انسان در صدهزار سالی که از آفریقا بیرون آمده است، به سرعت همه قاره ها را درنوردیده و حتی به استرالیا نیز قدم گذاشته است. در مورد «مغز انسان» نیز این داستان وجود دارد. یعنی این مغز اصلا طراحی نشده، بلکه کاملا اتفاقی رشد پیدا کرده است. حیوانات از نود درصد امکانات مغز خود استفاده می کنند، اما انسان یک دستگاه پیچیده با نام مغز داشته است که ابتدا اصلا نمی توانسته به اندازه ظرفیتهایش از آن استفاده کند. این استفاده با آزمون و خطا و در یک روند کند صورت گرفته است و صورت می گیرد. خلاصه داد و ستد و تغییر و تحول همیشه وجود داشته است.
* با توجه به همه دغدغه هایی که در ارتباط با هستی شناسی دارید و تداخل فرهنگ ها را به نحو جدی دنبال می کنید و همچنین لایه های آگاهی در اعصار و ادوار مختلف را مورد تاکید قرار می دهید، ما بالاخره ناچاریم در بحث نظری از دوران قدیم و جدید و مفهوم سنت و تجدد، تبیینی به دست دهیم. در این داستان فیلسوفان زیادی حضور دارند. از لویت و اشمیت گرفته که قائل به دگردیسی قدیم و جدید هستند تا اشتراوس و بلومنبرگ که قائل به گسست میان قدیم و جدید هستند. البته کسانی همانند هایدگر و آرنت نیز حکم به تداوم قدیم و جدید می دهند. حکم شما در این زمینه چیست؟
من به تفکر سمبولیک و مباحث مربوط به اساطیر خیلی کشش دارم. تنها کاری که من می کنم این است که همیشه سعی کرده ام حوزه ها را از هم جدا کنم. شما هیچ شاه کلیدی ندارید! بلکه برای هر دری، کلیدی وجود دارد. برای ورود به تفکر غربی، آن کلیدی که شما را وارد دنیای حافظ شیرازی می کند، کارا نیست. شما نمی توانید با یک کلید، هم با شعر حافظ ارتباط برقرار کنید، هم با تفکر لئو اشتراوس؛ اینها با هم متفاوت هستند. فهم این تفاوت هم مستلزم این است که شما بدانید فرهنگ ها با یکدیگر متفاوت هستند و نباید در این زمینه یکی را به دیگری تقلیل داد و مثلا کاری بکنید از سنخ کاری که علی شریعتی انجام می داد و زیربناهای مارکسیستی را می گرفت و در آنها مصالح و مضامین اسلامی می ریخت. این عوالم متفاوت را نباید با هم خلط کرد.
* صحبت از تداخل سنت و مدرنیته نیست، بلکه سخن بر سر تبیین جایگاه سنت است.
من می گویم سنت و چیزهایی از این قبیل را باید خصوصی سازی کرد. سنت را نمی توان به مثابه یک امر کلی تعریف کرد. سنت برای هر کسی معنایی دارد و مفهومی فراگیر نیست. البته آدم های سنتی راحت بوده اند از این جهت که گویی آدرس و نشانی را در دست داشته اند و می دانسته اند که از کجا آمده اند و به کجا می روند. آدم متجدد، آدرس و نشانی در دست ندارد و باید خودش راه و چاه را بجوید و تشخیص بدهد و این قطعا کار مشکلی است.
داریوش شایگان
ترجمه محمدمنصور هاشمی
خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازى، شاعر ایرانى قرن هشتم، از بزرگترین عارفان و شاعران غنایى همه اعصار است. در سنت ایران او را «لسان الغیب» (زبان غیب) و «ترجمان الاسرار» (مفسر رازها) مىنامند. این همه بىسبب نیست، چرا که از میان تمامى شاعران پارسىگو که بسیار هم هستند او بخت بهرهمندى از موقعیتى ممتاز را داشته است. حافظ رازدار دلهاى دردمند و در قبض است و همراه روحهاى شادمان و در بسط. بىجهت نیست که ایرانیان با دیوان او فال مىگیرند و با او مشورت مىکنند، همچنانکه چینیان به ئى چینگ تفأل مىزنند.
حافظ استاد بلامنازع شناخت و بکارگیرى ظرافتهاى زبان فارسى است. همین امر سبب شده شعر غنایى او به چنان اوجى برسد که هرگز کسى از آن فراتر نرفته است: شعر او کمال و پختگى معنى است در نهایت اختصار و سختگى الفاظ.
چکیده همه نبوغ قرنها هنر ایران معجزهوار در اثر او گنجیده است: تعادل خردمندانه صورت و معنا، استفاده درست از ابزار و صناعات، ایجاز چشمگیر در بیان اندیشههاى خلافآمد عادت، ضرباهنگ مؤثر و سحر بیان در پردهها و گوشههاى گوناگون، پیوند و پیوستگى رمز و نمادهاى رنگارنگ و بالاخره جمال فریبنده «بانوى ازلى» که به صورتهاى دلکشِ بسیار در آینههاى جهان منعکس است. به این جهت است که حافظ صرفاً شاعر بزرگ ایران نیست، او «معجزه» ادب فارسى است؛ عصاره آن فرهنگ است و در شعرش سنت نبوى اسلام و روح باستانى ایران پیوند یافته است و حاصل این امر چیزى است آنچنان سرشار و ژرف که به مظهر انسانیت اسلام و ایران و شرق بدل شده است.
هر فرد ایرانى رابطهاى شخصى با حافظ دارد. این که آن فرد فرهیخته است یا عامى و عارف است یا رند (به تعبیر حافظ در وصف خود) چندان اهمیتى ندارد. هر ایرانى در حافظ بخشى از خویش را باز مىیابد و با او زوایاى نامکشوفى از خاطرهاش را کشف مىکند، یعنى یاد روحنواز و عطرآمیز باغى در دل که تنها باغبانش اوست. به سبب همین ارتباط است که مزار شاعر زیارتگاه جملگى ایرانیان است: همه به آنجا مىروند تا حضور او را یا دستکم بخشى از آن را بازیابند. از کاسب و کارمند گرفته تا روشنفکر و شاعر و تا گداى ژندهپوش، همه به آنجا مىروند تا خویشتن را بازیابند و پیام شاعر را در سویداى دل بشنوند. خود شاعر در این باره پیشاپیش و پیامبرگونه گفته است :
بگشاى تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
و در جاى دیگر افزوده است که :
بر سر تربت ما چون گذرى همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
در هنر کمنظیر این شاعر بىهمتا جوهر همه هنر ایران را مىتوان یافت: زبردستى تمامعیار زرگرانى که بر جامهایى بسیار ظریف چنان قلم زدهاند که گویى تقریباً آنها را غیب کردهاند، کیمیاگرى کاشیکارانى که گنبدهاى مساجد را به گنبد آبى آسمان پیوند زدهاند، خیال خیرهکننده نگارگرانى که از تیرگى ماده طلاى نور را پدید آوردهاند، و بصیرت و بینش طراحان و قالىبافانى که نقشهاى باشکوه و غرقه در گل قالىهایى را ایجاد کردهاند که در آنها تنوع مسحورکننده باغ بهشت انعکاس یافته است. خلاصه اینکه شعر حافظ ما را به یاد تقارنها و تناظرهاى بسیار مىاندازد و البته در پس این صور خیالى طنین اسرارآمیز روحى را بازمىیابیم که شاعر تنهایى مقدرش را در تجربه مابعدالطبیعى خوف و خشیت چنین توصیف مىکند :
شب تاریک و بیمِ موج و گردابىِ چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
چگونه است که باطنىترین شاعر ایران، مردمىترین نیز هست؟ چگونه مىتوان پیوند زبان رمزآلودش را با قبول عامى که او را یار غار مردم کرده است دریافت؟ این قبول عام چندان ارتباطى با روشنى بیان او ندارد بلکه بیشتر مرتبط است با پیوند نهانى و غیبىاى که هر دلى را با نواى او بیدار مىسازد: آنکه گوش مىسپارد در شعر او پاسخ پرسشاش را مىشنود و آنکه مىخواندش در آن اشارهاى به اشتیاق خویش مىیابد و خلاصه اینکه هر کس او را مخاطب همدل و رازدار و همنواى خویشتن مىبیند. مثلاً عشق در شعر او بسته به سطوح مختلف تجلىهاى گوناگون مىیابد: براى برخى ممکن است عواطف زمینى و عشق مجازى باشد و براى برخى شرح فراق از موطن اصلى و غم غریبى در جهان، براى آنها هم که نظر به آن سوى حجاب رمزها دارند و چشمِ نیل به سرچشمهها، نشانهاى از معشوق ازلى است. چنین است ارتباط و اتحاد شاعر با مخاطبانش در هر سطح و مرتبهاى که باشند.
بر این اساس فهم شنوندگان از شعرهاى حافظ بسته به سطح معرفت و فضل و حساسیت و ذوقشان متفاوت است، اما هر کس به قدر خویش بهره مىبرد و کسى دست خالى باز نمىگردد. حظ خواندن دیوان حافظ، همچنانکه قرائت قرآن کریم، بیشتر معنوى است تا عقلى. با زخمههاى او که بىوقفه بر نهانخانه جان مىنشیند احوال مختلف روح یگانه مىشود و بدین ترتیب جان پذیراى شنونده و فحواى رمزآمیز شعر در قرانى سعد هماهنگ مىگردد و این هماهنگى به هیئت عارفانه حالى درست درمىآید.
این البته به ساختار خاص غزل نیز مرتبط است. خواننده غزل تصور مىکند که شاعر چشمى چند سو نگر و دیدهاى چند وجهى دارد. جهان دیگر یکباره آشکار نمىشود. هر بیت کلیتى است کامل و خود عالَمى است. در غزل پیوند ابیات بر مبناى توالى زمانى نیست بلکه مبتنى بر اتحاد ماهوى آنهاست. گویى عالمى در عالمى بزرگتر قرار مىگیرد تا اینهمه با هم کلیت دیوان را بسازد و دیوان هم به نوبه خود جهاننگرى شاعر را. لذا از بیتى به بیت دیگر نواهاى اصلى در گوشهها و پردههاى گوناگون بسط مىیابد و اینها همنوایىهاى اسرارآمیز را در مراتب مختلف برمىانگیزد.
قوت بینش شاعرانه ناشى از چشم دل شاعر است که هم سرچشمه ارتعاشات روح است و هم کانون «مکانمندى» بینش. مواجهه همزمان سطوح و مراتب بینش آغاز سلوک روح است؛ چرا که محدودیتهاى بینش شاعر با سعى مدام او میان دلش و سر منشأ ازلى که سرچشمه الهام است، رفع مىشود. به عبارت دیگر نوسان دائم بین تجلى و اختفاى الهى، بین جمال که در عین لطف قهر است و جلال که در عین قهر لطف است. چرا دل نقطه آغاز این حرکت است؟ زیرا چنانکه حافظ در اشاره به معشوق مىگوید:
گنج عشق خود نهادى در دل ویران ما
سایه دولت بر این کنج خراب انداختى
در اینجا با سه رمز اصلى دیالکتیک عشق در اثر حافظ مواجهیم، یعنى بخشنده گنج عشق، خود عشق و دل ویران. شاعر در جاى دیگر مىگوید که گنج در حقیقت چیزى نیست جز غم عشق:
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روى در این منزل ویرانه نهادیم
بیایید اکنون مرورى کنیم بر معانى ضمنى و رمزى دل یا قلب در اندیشه باطنى. در عرفان اسلامى مىگویند قلب عرش خداوند رحمان است و شیخ محمد لاهیجى که شرحى مشهور بر گلشن راز شبسترى نوشته در توضیح این مطلب گفته است همانطور که در جهان خارج و عالم ظاهر عرش تجلى رحمت خداست، در درون و عالم باطن قلب تجلى اوست و در هر نفس خدا خود را در دل مؤمن نو به نو آشکار مىکند. قلب آدمى همیشه در حرکت است (و واژه عربى قلب هم به معناى دل است و هم به معناى تغییر و تبدّل) و این حرکتى است که در هر لحظه تکرار و احیاء و شکوفا مىشود و لحظات حضور و غیاب در آن در پى هم است. قلب مرکز عرش است و عرش در حول آن. قلب محل تجلى است و «مکان» بینش. از اینروست که حافظ دل را نگهدار جام جم مىداند که جام جهان بین است و غیبنما. اما دل عاشق داغ عشق هم دارد و مجروح تیرهاى غمزهاى است که از کمان ابروى یار به او مىرسد. دل از شعله عشق سرخ است و همچون لاله داغدار. حافظ مىگوید «این داغ که ما بر دل دیوانه نهادهایم» چنانست که مىتواند «بر خرمن صد زاهد عاقل زند آتش.»
این سه رمز اصلى یعنى سلطان ازل و غم عشق و دل ویران، ما را بلافاصله به سطح تجلیات آغازین رهنمون مىشود که در حدیث قدسى درباره آن چنین آمده است: گنجى مخفى بودم و دوست مىداشتم شناخته شوم و مخلوقات را آفریدم تا شناخته شوم (کنت کنزاً مخفیا، فاحببت ان اعرف، فخلقت الخلق لکى اعرف). خدا گنج مخفى است یعنى ذات ناشناختنى و عنقاى مغرب. اما این گنج دوست مىدارد شناخته شود و «مشتاق» آشکار کردن خویش است. پس فیض او از مرتبه احدیت به مرتبه واحدیت مىآید و با فیض اقدس و سپس فیض مقدس اسماء و صفات پدیدار مىشود.
نامهاى خدا باید تجلى یابد و عبارت عرفانى «حب حضور و ظهور» ناظر به همین امر است. عالِم مشتاق آن است که معلوم شود و این تجلى را آینهاى بایست. این اشتیاق دوجانبه و این هماهنگى میان اعیان ثابته براى بهرهمندى از فیض وجود الهى و تجلى اسماء، براى نگریستن در خویش مراتى مىخواهد و بدین ترتیب تجلى دیگرى که این بار تجلى شهودى است پدید مىآید. اعیان ثابته آینهداران جمال الهىاند و تصویر منعکس در این آینهها عالَم است. این جریان دوسویه اشتیاق گنج مخفى به هویدا ساختن خویش و عشق این مخلوقات به آن گنج و احتیاج آنها به یگانگى با اسمائى که تجلى آنهایند، دو قوس نزول و صعود (یا عروج) را ایجاد مىکند. قوس نزول رمزى است از فیض لایزال وجود و قوس صعود رمزى از رجعت به سوى خدا. اولى رمزى است از خلق مدام و دومى رمزى از رستاخیز و احیا و بازگشت به مبدأ اول و علت غایى. بینش و جهاننگرى شاعر رو سوى فضاى میان این دو قوس دارد که یکى سر در ازل دارد و سرآغازش خداست و آن دیگرى پاى در ابد دارد و نقطه شروعش انسان است.
۱٫ میان ازل و ابد
در اشاره به مکان و فضاى مذکور میان ازل و ابد است که شاعر مىگوید:
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستىو مهر بر یک عهدو یک میثاق بود
اینجا نقطه آغاز درک ساحت بینش حافظ است. در اینجا به عالمى مىرسیم که محور مختصات رویدادهاى آن زمان کمّى نیست و لذا نه تاریخى است و نه خطى و نه مبتنى بر مفهوم پیشرفت، بلکه عالمى باطنى است که همه رویدادها در آن در آنِ واحد حاضر است و هر مدتى چیزى نیست جز لمحهاى از این حضور. بىشک در برابر سرمدیت ذات الهى سخن از ازل و ابد بىمعناست، زیرا ازل و ابد در برابر ذات الهى یکى است. این تعابیر صرفاً با عنایت به ماسوى الله معنا مىیابد و در حقیقت حجابى است ناگزیر. خدا و بشر دو سر قوسهاى خلقتاند و در میان این دو سر که سرچشمههاى نزول و صعودند ازل و ابد مفهوم مىیابد.
اگر آدمىِ ظلوم و جهول (و به تعبیر حافظ «دیوانه») خلق نمىشد چه کسى بار امانت را بر دوش مىکشید و اگر کسى بار امانت را بر دوش نمىگرفت آغاز و انجام و مبدأ و معادى در کار نمىبود و هر چه بود تنها سرمدیت محجوب آن گنج مخفى بود. جهان را وقفه و مهلتى میان آغاز و انجام دیدن رجعتى را لازم مىآورد و به معادشناسى مىانجامد. همچنین این مهلت، مشارکت در بازى دوجانبه عشق و «کرشمه جادو» است و مجالى که با آن چرخ هستى میان دو سر قوسهاى صعود و نزول بچرخد. در این مرحله شاعر در مرکز هستى است و در بازى گردش چرخ عشق. به بیان شاعر در وصف این گردش :
دل چو پرگار به هر سو دورانى مىیافت
و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود
شاهد اهل بینش در این بازى عشق همچون نقطهاى است که «سر زلفین یار» در آن گره مىخورد و یکى مىشود. این شاهد بودن «دید جهان بین» مىآورد که دور عاشقانه را درمىیابد؛ دورى که پى در پى ادامه دارد و در نظر حافظ حضور مشترک عاشق و معشوق است در مراحل تکوین عالم و به عبارت دیگر در آفرینش. شاعر صرفاً ناظر این مراحل نیست بلکه در آنها حضور و مشارکت دارد و با کلام خود عالمى را بنیان مىافکند. او دعوتمان مىکند که «فلک را سقف بشکافیم و طرحى نو دراندازیم». با این حضور مشترک و مشارکت در چرخه آفرینش است که فضاى بینش شاعر از رمز لبریز و سرشار مىشود و رمزها در این فضاى میان ازل و ابد چونان نیلوفر ازلى مىشکفند.
حافظ بىتردید اصیلترین شاعر اهل فلسفه است. او حتى لحظهاى از آن سرچشمه اصلى که همه الهامات از اوست چشم برنمىدارد. هر نورى در نگاه او نورى است از مشکات نبوت و هر مستىاى نزد او مستىاى است از مىِ باقى و میکده ازلى. سر هر زلفى براى او سلسلهاى است که دل را به عهد الست مىبرد و هر نسیم صبحگاهى در نظر او حامل رایحهاى است از کوى دوست. همه هوش و حواس و التفات او مجال آن دم یگانهاى است که در آن هر شعاع، تجلى الهى است و هر جام مى (و البته ساغر مینایى آسمان نیز) منعکس کننده عکس روى یار و هر یادى خاطرهاى ازلى. روح او به طور کامل در این جایگاه قدسى حاضر است؛ جایى که آفرینش در آن آغاز مىشود. در مقام نظارهگر جهان است که مىتوان «به دست نرگس چشم از رخ» یار گل چید.
روشنى چشم شاعر از روشنى چشم معشوق است وقتى مىبیند که در این باغ یار حجاب از رخ رخشان برمىگیرد و تیرگىاش نیز از اوست وقتى کفر زلفش مانند «روز تاریک» به چشم مىآید. این بازى مکرر دیدار و پرهیز در برخى غزلیات حافظ با تعابیر «شب هجران» و «روز وصل» بازتاب یافته است. هر فراقى را وصالى است قریبالوقوع و هر وصالى را نیز امکان جدایى هست. در این تناوب دیدار و پرهیز و لطف و قهر است که سلوک عاشقانه رقم مىخورد و مضمون همه اشعار عارفانه ایرانیان پدید مىآید. مثلاً حافظ در این باره مىگوید:
چگونه باز کنم بال در هواى وصال
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
یا
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهاى برون آى اى کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان و این راه بىنهایت
۲٫ مختصات جمالشناسانه عالم بینش
حال بیایید ببینیم حافظ چگونه این مکان و فضاى میان ازل و ابد را مىآراید و به عبارت دیگر نتایج جمالشناسانه درک ساحت این بینش چیست؟ البته واضح است که نمىتوانیم کل جمالشناسى جادویى عالم شاعرانه حافظ را به دقت تحلیل کنیم ولى مىشود براى روشن ساختن برخى مضامین و جنبههاى کار او کوشید.
بگذارید در همین آغاز بگویم که فضاى بینش میان ازل و ابد شامل وضع کل هستى است و به بیان دیگر سلسله مراتبِ وجودىِ این عوالمِ برهم افتاده و درهم انعکاس یافته را دربر مىگیرد. عالم جبروت و عالم ملکوت، عالم صور مثالى و بالاخره همین عالم محسوس. اما نزد حافظ که عارف است و بیش از هر چیز شاعر، تکوین و تکامل این مسأله بر حسب مباحث مفهومى و اصطلاحى نیست بلکه در هیئت مسائلى شاعرانه است و زائیده جادوى صورتهاى رمزى که چیزى از آنچه نهایتاً هم وصفناپذیر باقى مىماند، با خود دارد. در شعر حافظ همه چیز دست به دست هم مىدهد تا آنچه ناگفتنى است گفته شود و آنچه غیرقابل بیان است بیان گردد. به این منظور او نه فقط از ساختار غزل بهره مىبرد که ساختارى است همچون دایرههاى تودرتو و نواهایى که پىدرپى مىشکفند و مراحل روحانى و معنوى را دم به دم بیشتر آشکار مىکنند، آن هم با ایجازى که نیازمند بیانى است صیقل یافته، بلکه با استادى همه ظرایف زبان فارسى و صناعات ادبى و اسباب فصاحت و بلاغت از قبیل تضاد و طباق و تشابه و اشتقاق و تجنیس و تقارن و تناسب را در سخن خویش به کار مىگیرد تا منظومه رمزها را هر چه غنىتر بیان کند.
۱) در وهله اول با مجموعه کاملى از صور مرتبط با جمال الهى مواجهیم که در جلوههاى گوناگون و فریباى بانوى ازلى صورت رمزى یافته است. از این جمله است گیسوى فروهشته معشوق که با پایبند کردن دل عاشق در سلسله خویش در حکم قوس صعود است و او را به مقام نخستین گره زلف رهنمون مىشود که همان پیمانى است که شاعر سوگند خورده است از آن روى برنتابد. ابروان این معشوق هم گاهى در حکم کمان تیر مژگان است و گاه محراب، و این محراب هم گاهى جایگاه بینش ازلى است یعنى سقف و سرپناهى که پیش از گنبد میناى آسمان بنیاد نهاده شده است. «نقطه سیاه» خال معشوق هم یادآور وحدت است و صورتى خیالى از جمال معشوق در باغ بینش. به قول حافظ
این نقطه سیاه که آمد مدار نور
عکسى است در حدیقه بینش ز خال تو
بر اساس این عناصر جمالشناسانه ناظر به بانوى ازلى است که تکوین بینش کلى شاعر آغاز مىشود و تکامل مىیابد و به شناخت «کشور دوست» مىرسد که کوى و برزن و کعبه و قبله و روضه رضوان و اماکن و اوقات خود را دارد. اینجا جایى است که خیالش دل عاشق را پر کرده است؛ خاکش توتیاى چشم اوست و باد صبحگاهش پیک پیغام معشوق و جامش دربر دارنده عکس رخ او و هدهدش نغمهسراى کوى او. نزد حافظ همه این صور رنگ رنگ رمزى است از پیامآور الهى که او را در هیئت جوانى یا فرشتهاى در حکایات تمثیلى ابن سینا و سهروردى نیز مىتوانیم دید و در حقیقت جملگى تجلیات روحالقدساند که شأنى دارد همانند عقل فعال نزد فلاسفه؛ به عبارت دیگر همان حکایت جبرییل و وحى. همچنین در همین سیاق است که عوالم قلب هم شناخته مىشود؛ به قول شاعر «هواى دل» که مشتاق ملکوت است و در برابر آن عالم مادى سرابى بیش نیست. به قول حافظ :
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانهاى افتادهام در دام دوست
۲) فضاى بینش، در قالب روایىاش، قصه عشق است و قصه غصه؛ قصه عاشق و
معشوق و دلداده و دلبر. حکایتى نامکرر که هر بار تکرارش ماجرایى است نو. ماجراى جستجوى روح در طلب معشوق. حافظ درباره همین ماجراست که مىگوید:
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که مىشنوم نامکرر است
سر منشأ این قصه نواى ازلى و تجلى آغازین است :
در پس آینه طوطى صفتم داشتهاند
آنچه استاد ازل گفت بگو مىگویم
همچنانکه نور هر دیدهاى متبرک به انوار مشکات نبوت است و هر شنیدنى، نیوشیدن حدیث آغازین و هر ماجراى عاشقانه قصه نامکرر آن حدیث، هر حضورى هم تذکر میثاقى است که پژواکش سلسله خاطره و حافظه را که اغلب با گرفتارى در دام جاذبههاى دنیا دچار غفلت و نسیان مىگردد، شکل مىدهد. همه حواس از باصره و سامعه گرفته تا ذائقه و لامسه و بهویژه شامه که خود به تنهایى قدرتى قابل توجه در برانگیختن حافظه دارد، در نهایت ظرافت به هم گره خورده و لایه لایه درهم پیچیده شدهاند تا همگى به گونهاى یاد دوست را زنده نمایند: صداى جرس کاروانى در بیابان و مشک آهوى ختن و رایحه باده و شمیم باد صبا. بدین ترتیب یاد دلانگیز یار همه خاطر شاعر را فرا مىگیرد و مکانى کم و بیش جادویى مىآفریند که در آن جملگى صور، در اصل صورت هر امر ملموس و محسوسى که بوده باشند، همزمان کنار هم قرار مىگیرند تا همچون تار و پود خاطرهاى بسیار کهن درهم تنیده شوند.
۳) اگر عالم مملو از یاد و خاطره یار است، این یاد یادآور مستى هم هست، مستى از جام باده ازل در میکدهاى کهن :
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راهنشین باده مستانه زدند
فرشتگان خاک خلقت آدمى را به شراب لطف و رحمت آمیختهاند. پس او عصاره آن مستى آغازین را در خویش دارد و با نوشیدن این ساغر مغانه آنچه مىکند در حقیقت امرى است مقدر از جانب آن ساقى. این براى ما در حکم رقم زده شدن سرنوشت است و گردن نهادن به این تقدیر و گرامى داشتن آن. بدین ترتیب همه عالم میخانهاى است لبریز از رایحه رحمت، و همه مخلوقات، یعنى همه مستان این مى مغانه، ساغرهایىاند که هر یک به قدر گنجایش خویش از این شراب بهشتى سرشار مىشوند. این مستى به تعبیر حافظ تا روز رستاخیز ادامه خواهد یافت :
سر ز مستى برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
این صور خیال مرتبط با میخانه و مىو جام و ساقى و مانند اینها رمزهایى است در پیوند با آن بانوى ازلى و متضمن مجموعهاى است از رمزپردازىهاى شادخوارانه شاعر شیراز که بسیار دلکش است و البته (معالاسف) غالباً به تفسیرهاى سطحى و لذتپرستانه از شعر او منجر شده است. آنچه حافظ مىکوشد نشان دهد این است که میان امور مجازى و زمینى و عرفى و امر حقیقى و آسمانى و الهى تضاد و تعارضى نیست و اولى مىتواند پلى باشد براى رسیدن به دومى. او زیبایىهاى حسى و مائدههاى زمینى را به افسون سخن خویش تبدیل مىکند، به ضیافتى خیالى و الهى که در آن فرشتگان ساقیان مست عشقاند و همچون پریان دلربا و دلفریب در صورت اپسرهها در غارهاى بودایى آجانتا و الورا شگفتى و تحسین ما را برمىانگیزند.
۴) این نغمههاى گونهگون و پردههاى رنگارنگ نهایتاً همگى به یاد رویدادى است که در حقیقت عهد و میثاقى بوده که تقدیر آدمى را رقم زده است. مدلول این عهد و میثاق چیست؟ حافظ پاسخ مىدهد:
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند
قرعه فال به دوش کشیدنِ بار امانتى است که در همان آغاز به بشر سپرده شد، یعنى گنجینه اسماء و صفات. در قرآن کریم آمده است: «انّا عرضنا الامانة على السموات والارض و الجبال فَاَبْیَنَ ان یَحملنها و اشفقن و حملها الانسان انه کان ظلوماً جهولا» (احزاب، ۷۲). در تفاسیر عرفانى این آیه را بیانگر آن مىدانند که بار امانت به آسمان که رمزى است از ارواح و به زمین که نماد اجسام است و کوهها که رمزى است از صور و اعیان ثابته عرضه شده، اما آنها خود را لایق آن ندانستهاند و این تنها آدمى بوده است که به قول حافظ از سر دیوانگى عهدهدار تکلیفى شده که همه عالم از آن سر باز زدهاند.
اثر راه داشتن حافظ به فضاى خاطره و شاهد بودنش در وقایع آغازین – که با صبحدمِ اسطورهاىِ هر سر آغازى پیوسته است – این است که گویى شاعر در عین بودن در این جهان محاط در عالمى دیگر است و در عین گرفتارى در دام موهومات دنیا باز مرغ باغ ملکوت. این آمد و شد میان دو مرتبه هستى که یکى بهرهمند است از مجال پرواز آزادانه در گلشن قدس و دیگرى توام با غم غریبى و اسارت، نشاندهنده وضع خلاف آمد عادتى است که همواره در حال دوگانه صاحب این نظر باقى مىماند. شاعر آگاه است که متعلق است به عالم ملکوت و وطنش آنجاست و همه چیز نیز او را به سوى آن وطن باز مىخواند، اما این را هم مىداند که حال به قفس وجود خاکى هبوط کرده است. شاعر خود به ناتوانى در پروازِ آسمانفرسا اذعان مىکند:
چگونه طوف کنم در فضاى عالم قدس
که در سراچه ترکیب تختهبند تنم
با عنایت به این وضع بىثبات میان عالم قدس و عالم زمانمند مىتوان موقعیت حافظ را دریافت؛ موقعیت خلاف آمد عادت رند. شاعر میان دو شیوه درک امور معلق است: پایى در آن عالم دارد و پایى در این. با نظر به غایت بودن عالم آخرت است که راز دنیا در چشم او آشکار مىشود. یعنى زمان حال شاعر، میان ازل و ابد است و وراى حجاب. اما در بینش حافظ یک زمان خطى و افقى هم مقابل آن زمان و مکان هست که در میان دو کرانه عالم یعنى ازل و ابد جریان دارد:
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولى
ز ازل تا به ابد فرصت درویشانست
موقعیت عجیب او دقیقاً ناشى از برخورد این دو زمان است که یکى رو سوى ابد دارد و دایره وجود را تکمیل مىکند و دیگرى افق صیرورت بر خط مستقیم را آشکار مىسازد. دام و سراب بودن عالم با نظر به همین جنبه افقى و خطى زمان است. به منظور تأکید بر همین زرق و برق و رنگ و لعاب پوچ است که حافظ تعبیر عروس را به کار مىبرد:
خوش عروسى است جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمرخوشش کاوین داد
در بیانى دیگر جهان عروسى است دلفریب اما بىوفا. جنبههاى منفى دنیا معلول ناپایدارى و گذرا بودن جاذبههاى این موجود زیباست؛ بدتر اینکه اهل غدر و مکر هم هست. زیرا در عین اینکه عروسى است زیبا، عجوزهاى مکار هم هست که کارش دسیسهچینى است و دام نهادن و چشمه نشان دادن و تشنه باز گرداندن. به قول حافظ دنیا «عروس هزار داماد» است. خلاصه دنیا شعبدهاى بیش نیست. هر چه شاعر مغاک جهان را بیشتر مىشناسد، بیشتر در آتش اشتیاق رهایى از آن مىسوزد و در طلب بازگشت به موطن اصلى تشنهتر مىشود:
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
این شوق به تعالى گاهى چنان شدید است که حافظ نه فقط درصدد برمىآید تا این محبس را درهم شکند بلکه به جایى مىرسد که مىخواهد پا از مرزهاى قیامت هم فراتر نهد و چرخ را برهم زند و فلک را سقف بشکافد تا «طرحى نو دراندازد».
۳٫ منش خلاف آمد عادت رند
اکنون جاى این پرسش است که منش و رفتار صاحب جام جم چگونه است؟ در پاسخ به این پرسش است که با مفهوم رند مواجه مىشویم؛ واژهاى ترجمهناپذیر که ما با مسامحه آن را “inspired libertine” (آزاده ملهم) ترجمه کردهایم و باید نارسایى این ترجمه را در نظر داشت و متذکر شد. چون همانطور که شارل دوبو (Charles du Bos) مىگوید «ترجمهناپذیرترین واژهها، پرمعنىترینهاست». رند به معنایى که حافظ مراد مىکند خلاصه خصلتهاى پیچیده و منحصر به فرد ایرانیان است. اگر به تعبیر بردیایف، داستایوسکى رساتر از همه دیگر اندیشمندان روس «هیسترى مابعدالطبیعى» روح روس را عیان مىکند، رند حافظ هم رساترین نشانه غموض وصفناپذیر خصال ایرانیان است. این غموض اغلب نه فقط غربیان که حتى دیگر شرقیان را هم سردرگم مىکند. به سبب غناء و چندگانگى معنایى اصطلاح رند، متناسب با سطوح متفاوت، تعابیر مختلفى از آن هست غالباً در تعارض با یکدیگر و در واقع متناقض. این امر عمدتاً به علت جنبه منفى این تعبیر است. اما این تعارضات را با عنایت به منظومه اولیهاى که همه این معانى ناشى از آن است مىتوان رفع کرد.
در اصطلاح رند مىتوان خصوصیات مختلف خصال ایرانیان را دید: انعطافپذیرى و استعداد کنار آمدن با اوضاع که البته لزوماً دال بر فرصتطلبى نیست بلکه هنر هماهنگ شدن و کف نفس است به گونهاى که کنفوسیوس به خوبى بیانش کرده است؛ هر چند اگر معناى اصلى رند را در نظر نداشته باشیم ممکن است این واژه فرصتطلبى را افاده کند. این اصطلاح همچنین بر روشنى ضمیر دلالت دارد و متضمن نحوى ادب نفس است و هوشمندانه در مقام رضا بودن و حزم در بیان و گفتار که نه دغل بازى است و نه ریاکارى و نه ظاهرسازى؛ اگرچه این نیز خارج از سیاق اصلى ممکن است درست به همان امور بدل شود وقتى به موذیانه رنگ عوض کردن تقلیل یابد، و چه بسا حتى به مخفىکارى و شیادى بدل گردد. به علاوه این واژه بر حریت و آزادگى دلالت مىکند، یعنى دل نبستن به دنیا و آزادى از رنگ تعلق. در واقع رندى مستلزم وارستگى است، هر چند در ابعادى کوچک؛ وارستگى انسانى که بدون خجلت و فارغالبال در برابر آینه عالم مىایستد. این نگرش نیز در وجه نادرست ممکن است به خودنمایى و لاابالىگرى صرف بینجامد. در همین سیاق است که ملامتىگرى نیز پدید مىآید.
افزون بر اینها رندى مستلزم استفاده از زبانى است اشارى و کنایى که در معناى اصیلش به اقوال شطحیات مانند مىانجامد و گفتار سربسته و رعایت نحوى تقیه، اما به معناى غیراصیل به لاف و گزاف تبدیل مىشود و گاهى حتى صرف اباطیل و طامات. بالاخره اینکه رند عشق بىحدى به خداوند دارد، عشقى از آن دست که نزد عارفان بزرگ ایران مىتوان سراغ گرفت. اما باز با دور افتادن از این فحواى عرفانى همین عشق ممکن است به جمود منجر شود و به دست اهل جاه بیفتد و به سوى پسند عوامالناس درغلتد. آنچه برشمردیم وجوه مثبت و ایجابى منش رند بود مطابق رأى حافظ که احتمالاً جز براى چینیان براى جملگى غیرایرانیان کموبیش غیرقابل درک است.
رند از خود فانى مىشود و در خدا باقى. بدین ترتیب گویى وقایع ازلى را باز مىبیند و عالم را به گونهاى بازمىیابد که در آن گنج مخفى در حال آشکار شدن است و سحر جمالش در تلألؤ. این نحو نگریستن بىغرض به عالم را که نگرشى است خدایى حافظ نظربازى مىنامد. واژهاى که همانند رند نمىتوان به درستى به زبان دیگرى ترجمهاش کرد. حافظ در توضیح بینش خویش مىگوید:
عاشق و رند و نظربازم و مىگویم فاش
تا بدانى که به چندین هنر آراستهام
مخرج مشترک این «چندین هنر» بهرهمندى از بینش جهانى در حد کمال است، اما هر یک از این هنرها خود جنبهاى از منشور حقیقت را آشکار مىکند. از منظر سلوک عاشقانه، هنر عاشق طلب وصال و یگانگى با معشوق است، از منظر منش اخلاقى هنرِ رندى است که نفس همرنگى با جماعتى است که خود را «عاقل» مىدانند و این منش البته تنگنظران و خشکمغزان را خوش نمىآید، از منظر «علم نظر» هم این هنر فن ساحرانه «صاحب نظر» بودن است:
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکى نماند که صاحب نظر شوى
نظربازى آن است که عالم را شىء نبینیم و اندیشه هم نپنداریم بلکه خود مکاشفه و کشفالمحجوب بدانیم. عالم را شىء ندیدن به این معنى است که عالم به مثابه چیزى بیرون از ما در برابر ما متمثل و منعکس نشود بلکه چونان غنچهاى درون ما بشکفد. اگر نظرباز مىداند و مىبیند که این شکوفایى بازى نظر ربانى است، از این روست که نظر الهى بازیى است براى بازى؛ گنجى که به افسون جادویش خود را مىنمایاند. چنانکه حافظ مىگوید:
تا سحر چشم یار چه بازى کند که باز
بنیاد بر کرشمه جادو نهادهایم
شاهد این بازى معجزهگون الهى بودن آدمى را از قید هر دو جهان رها مىسازد:
فاش مىگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
وصال یا تجربه فناى در دوست و بقاى به اوست که شاعر را به مرتبه درک «بازى» و مشارکت در مشاهده فضایى که بازى در آن نمایان مىشود، برمىکشد. به سبب محو و فنا در فوران و غلیان دایره هستى، شاعر دو سر قوسهاى پیشگفته را دوباره به هم وصل مىکند و در نگاه نظربازش که تقارنها را انعکاس مىدهد دوباره مرکز دایره و نقاط تماس قوسین و مجال میان آنها را که فضاى بازى مذکور است، گرد مىآورد و باز مىیابد. این مشارکت در مشاهده بازى تنها با ترک اراده خویش و خود را از بازى سحر الهى کنار کشیدن میسر است، چرا که شاعر مىبیند عمارت وجود او بر بنیاد همین بىجهتى است که بدان تسلیم شده است:
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشى حکم آنچه تو فرمایى
اگر این تسلیم تسلیم بىقید و شرط به بازى و ساحت آن است، در سطح آگاهى عدماندیشه است و دست شستن از عقل و از سر بیرون کردن فکر هر چیز جز او و در سطح اراده ترک هر خواست و ارادهاى است، یعنى تهى کردن خویش از هر خواهش که آزادى مبارک این بازى را محدود کند:
فکر خود و راى خود در مذهب رندى نیست
کفر است در این مذهب خودبینى و خودرایى
حال بر اساس این منش عدم تعلق و بینش عدم تعقل که در کنار هم مذهب حقیقى رندان را ایجاد مىکنند حافظ خود را بىمحابا رها مىکند و با جسارتى کمنظیر که او را در زمره بزرگترین معترضان تاریخ جهان قرار مىدهد، مىایستد در برابر زاهدان ریایى و مدعیان و ظاهرپرستان و واعظان غیرمتعض و دینفروشان مدعى که جملگى تحت لواى رمزهایى تهى شده از معنا و دینى بدل شده به تجارتِ روح، زهر جهالت خویش را مىپراکنند، در حالى که در حقیقت خود مردمانىاند بىدرد و طبلهایى توخالى. دقیقاً همینها هستند که قرآن را «دام تزویر» مىکنند و هرگز به مذهب عشق راه نمىبرند:
با مدعى مگویید اسرار عشق و مستى
تا بىخبر بمیرد در درد خودپرستى
و
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
اصالت داشتن همین «درد» است که آدمى را به منشأ هستى پیوند مىدهد، دردى که بىخبران و زهاد ریایى را از آن حظى نیست. حافظ ناراستى آنها را چنین مىنکوهد:
در نظربازى ما بىخبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى
عشق داند که در این دایره سرگردانند
ناراستى «بىخبران» محدود به اشخاصى خاص نیست بلکه علامت گونهاى از مردم است که چون شیفته نگاه تنگنظرانه خویشاند و خودشان را مرکز پرگار وجود مىشمرند، نمىدانند که همه طفیل هستى عشقاند و چرخ هستى بر مدار عشق مىچرخد و لذا این جماعت از مذهب عشق که حافظ قهرمان آن است بیرون مىمانند. او این مناقشه را که قدمتى به اندازه عالم دارد تا آخرین حدودش پیش مىبرد؛ مناقشهاى بسیار کهن و داراى جایگاه خاص در ادب فارسى که سبب شده است بلندنظرى و سعه صدر و وسعت مشرب اندیشمندان آزاده در برابر تنگنظرى و حقارت کسانى قرار گیرد که خود را مالک حقیقت مىشمرند. حافظ نه تنها خودبینى و خودرایى نفوس تنگنظر و نه فقط اخلاق تقلیلى تزویر و ریا را افشا مىکند، بلکه در گامى فراتر افسانه تملک حقیقت و اشتباه گرفتن امیال خویش به جاى واقعیات را فاش مىکند:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
«افسانه» دقیقاً همین تعصبات و جزمیات است که بىخبران آنها را بر عمق دور از دسترس آنچه در ژرفترین مرتبه بازى بىغرضانه عالم است تحمیل مىکنند، یعنى به اختصار همه ظواهر فریبندهاى که عدم اصالت و ناراستى را به «توجیه خود» تبدیل مىکند.
به عکس، نگرش خلاف آمد عادت رند در سطح اخلاقى و انسانى دربر دارنده حقیقتى است نامحدود و عارى از اجبار و سرکوبى که زاهدان ریایى، این قدیمىترین سوداگران جهان، آنها را موجه مىشمارند. هر سرکوبى نادرست است و متضمن اجبار و الزامى که امکان بازى خودجوش شکوفایى هنر بینش را از میان مىبرد. این اجبار و الزام نه فقط دامن دیگران که حتى دامن خود محتسب را نیز مىگیرد. در واقع این جنبه پنهان امرى است که وجه پیدایش این است :
واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر مىکنند
چون به خلوت مىروند آن کار دیگر مىکنند
پرسشى دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر مىکنند
گوییا باور نمىدارند روز داورى
کاین همه قلب و دغل در کار داور مىکنند
قلب و دغل در کار داور کردن مداخله در جریان طبیعى امور است و اجازه قضاوت درباره دیگران به خود دادن و جوشش آزادانه مردمان را محدود ساختن. و مگر بنا نبوده است که آدمى محل تجلى اسماء و صفات خداوند باشد؟ پس حافظ از ما مىپرسد که چه کسى مىداند در پس پرده (کثرات) «که خوب است و که زشت»؟ گناه در نظر شاعر نقصانهاى اخلاقى نیست. بلکه هر اجبار و الزامى است که سد راه حقیقت شود و هر قیدى که روزن دل را مسدود کند و ابعاد متکثر این معمایى را که وجود آدمى است، محدود نماید و او را گرفتار دام و مکر کند و مبتلاى پوچى نام و آوازه تهى و تنگنظرى و بىدردى و تصلب و جمود زندگى روزمره. خلاصه همه عللى که مىتواند آدمى را بیرون از مذهب عشق نگه دارد که مذهبى است اصیل و «میراث فطرت». گناه به معنى عمیق کلمه عملى است که ما را از میراث فطرت دور نماید و با آن سازگار نیفتد. گناه چیزى است که جلوى شکوفایى خودجوش بازى فطرت را بگیرد؛ وگرنه
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشناى عشق شدم ز اهل رحمتم
بیایید به نمونهاى واقعى توجه کنیم یعنى بستن میخانهها و خراباتها در زمان حافظ. این اقدام به اصطلاح «بهداشتى» کسانى بود که با نیت خیر به خود اجازه دادند براى کاستن از گناهکاران و افزودن بر توبهکاران چنین کنند. اما این اقدام از نظر حافظ دو تالى فاسد داشت: از سویى این امر به «خودبینى» تنگنظرانه اقدامکنندگان مجال ظهور و بروز مىدهد و از سوى دیگر به تزویر و ریا دامن مىزند. حافظ در این باره مىگوید:
بود آیا که در میکدهها بگشایند
گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوى دار که از بهر خدا بگشایند
به صفاى دل رندان صبوحى زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
چنین اعمالى را نزد حافظ مطلقاً ارجى نیست. حتى معناى کفر و فسق هم منوط است به وجهه نظر و اینکه آیا از منظر بینش جهان نگر حکیم به آنها نگریسته مىشود یا از روزن نظر تنگ متحجرانى که بر نقص تشنه لبىشان سرپوش مىگذارند. به عبارت دیگر فعل قبیح فعلى است که مبتنى بر تنگنظرى و جمود باشد و محبوس در تارهاى افسانه دنیا. به دیده نظرباز رند که از رنگ تعلق و سوداى تعقل رهاست و دلش آینه صافى و بىزنگار است و وجودش مطهر، یعنى به دیده کسى چون خود حافظ، در نشاط عشق، شراب مثلاً، نه تنها منشأ آلودگى نیست که اکسیر رستگارى است و شاعر سجادهاش را در مایه ارغوانى این شراب طهور تطهیر مىکند. چرا که موجود مهذبى که مشتاق دوست است چندان دربند آن نیست که گنهکار است یا اهل تقوا و دردىکش و مست است یا هشیار. تساهل حافظ ناشى از همین نگرش و عنایت به خلوص باطن است. این جا تساهل معناى متعارف و معمولش را ندارد بلکه عین رستگارى و فلاح است و منزه از شائبه تعصب و جزمیت و اعتقادنامه و فرقهبندى؛ بهارى است تطهیرکننده و پاکىبخش که نهایتاً همه موهومات خودساخته بشر را محو مىکند.
چه بهتر که حرف آخر را خود شاعر شیراز بگوید:
عیب رندان مکن اى زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
هر کسى آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
منبع: مجله فرهنگی هنری بخارا، شماره ۷۳ - ۷۲، مهر و دی ۱۳۸۸

به گزارش ایسنا، آكادمی فرانسه روز پنجشنبه (دوم تیرماه) طی یك گردهمایی در شهر پاریس، برگزیدگان جایزههای سال ۲۰۱۱ خود را اعلام كرد و مدال درجه یك خود را برای خلق آثاری به زبان فرانسه، به داریوش شایگان اهدا كرد.
در این گردهمایی، دكتر داریوش شایگان از ایران به خاطر مجموعهی آثاری كه به زبان فرانسه نوشته است، از سوی آكادمی فرانسه مستحق دریافت مدال درجه یك این آكادمی شناخته شد.
از ویژگیهای این جایزه این است كه نویسندگان باید آثار خود را به زبان فرانسه خلق كرده باشند. داریوش شایگان هم این مدال را به خاطر كتابهایی كه به زبان فرانسه نوشته و برخی از آنها به فارسی هم ترجمه شدهاند، دریافت كرد.
از میان آثاری كه شایگان به فرانسه نوشته است، به «افسونزدگی جدید؛ هویت چهلتكه و تفكر سیار» میتوان اشاره كرد كه از سوی فاطمه ولیانی به فارسی ترجمه شده است. همچنین «زیر آسمانهای جهان» با ترجمه نازی عظیما، «هانری كربن و آفاق تفكر معنوی» با ترجمهی باقر پرهام و «تصوف و هندوئیسم» با ترجمهی جمشید ارجمند از دیگر آثار مربوط به او به زبان فرانسه هستند. رمان «سرزمین سرابها»، «انقلاب مذهبی چین»، «نگاه شكسته» و «عرفان اسلامی» هم كتابهای دیگری هستند كه شایگان به زبان فرانسه نوشته است.
به گزارش ایسنا، داریوش شایگان متولد سال ۱۳۱۳ در تهران است. در ۱۵سالگی برای تحصیل به انگلستان رفت. در رشتههای فلسفه، علوم سیاسی، حقوق و زبانشناسی در دانشگاه ژنو و فرانسه تحصیلات خود را تا مقطع دكتری به پایان رسانده و در دانشگاه تهران هم كرسی زبان سانسكریت و هندشناسی داشته است.
شایگان همچنین از همنشینی با بزرگان حكمت و فلسفهی ایرانزمین از جمله علامه طباطبایی، حاج ابوالحسن رفیعی قزوینی، حكیم الهی قمشهای و علامه سیدجلالالدین آشتیانی بهره برده است.
او اولین كتابش را با عنوان «ادیان و مكتبهای فلسفی هند» در سال ۱۳۴۶ منتشر كرده كه دربارهاش میگوید، «بیش از ۴۰ سال است كه از انتشار این اثر میگذرد؛ اما متأسفانه هیچ كتاب دیگری در اینباره نوشته نشد كه حتا این اثر را كامل كند».
با حضور داریوش شایگان از کتاب آمیزش افقها در محل کتاب فرزان روز چهارشنبه (۲۰ مردادماه) رونمایی شد.
در ابتدای این مراسم دهباشی ،که اداره این نشست را برعهده داشت ،گفت: نشر فرزان روز جزء انتشاراتهای شناخته شده است و از نیمه دوم سال ۷۳ تاسیس شده و تاکنون قریب به ۳۵۰ عنوان کتاب از طریق این انتشارات به چاپ رسیده است
وی ادامه داد: ازجمله کتب این انتشارات میتوان به چاپ قرآن کریم، شاهنامه فردوسی بسیار نفیس و مجموعه ایران باستان که اساتیدی همچون ژاله آموزگار، کامران فانی، رزمجو در تالیف آن شرکت دارند اشاره کرد.
سپس محمدمنصور هاشمی(تدوینگر و گزینشکننده آثار داریوش شایگان) گفت: کتاب گزیده آثار است که در غرب این شیوه نوشتار و تدوین بسیار متداول است اما در ایران و در حوزه اندیشه این کار جدی گرفته نشده است ولی خوشبختانه در شعر تالیفات زیادی در راستای گزیده آثار شاهد بودیم.
وی در تعریف متفکر گفت: کسی متفکر است که بتواند دغدغههای یک نسل یا چند نسل سرزمین فرهنگ خود را در آثارش ارائه دهد و شایگان از زمان تالیف ادیان و مذاهب هند تاکنون متفکر ارجمندی در تاریخ اندیشه ایران به حساب میآید.
وی تصریح کرد: امیدوارم این کار – تدوین و گزینش داریوش شایگان – مورد قبول داریوش شایگان واقع شود.
وی افزود: برای گزینش و تدوین کتاب آمیزش افقها همه کتابهای شایگان را چندین بار به طور کامل خواندهام و کسی که این کتاب را بخواند میتواند به جوهره اندیشه شایگان پی ببرد.
وی، از بخش عمده این کتاب یاد کرد و اذعان داشت: اولین بخش این کتاب شناخت فرهنگ شرقی و بخش دوم آن مواجهه شرق با غرب و در آخر کتاب شاهد دغدغههای فکری شایگان درباره معنویت در دنیای جدید هستیم.
سپس بهاءالدین خرمشاهی با گفتن دست مریزاد به محمدمنصور هاشمی گفت: این کتاب که منشور خوشخوانی از آثار داریوش شایگان است میتواند هم بر فروش خود و هم بر فروش آثار داریوش شایگان تاثیرات مثبتی بگذارد.
وی ادامه داد: نگاه و ترجمه دقیق محمدمنصور هاشمی در این کتاب بسیار حایز اهمیت است و در تک مقالههایی ازجمله حافظ نوشته داریوش شایگان ترجمه محمدمنصور هاشمی بسیار دقیق و موشکافانه است.
در پایان،شایگان با ذکر این مطلب که گزینشها و تدوین کتاب آمیزش افقها مدیون تلاشهای مستمر محمدمنصور هاشمی است اظهار کرد: موقعی که کار وی را درخصوص فردید خواندم آن قسمت که مربوط به کارهای من میشد من را حیران کرد. مثلاً مفهومسازیهایی که در آثارم کرده بودم از نگاه وی مخفی نمانده نبود مثل ایدئولوژیک شدن سنت یا غرب زدگی ناآگاه، شیزوفرنی فرهنگی ازجمله این مفهومسازیهاست و از نگاه هاشمی پنهان نمانده است.
وی افزود: من درواقع از نگاه محمدمنصور هاشمی با خودم آشنا شدم. وی گفت: کتاب آمیزش افقها درواقع نشانگر سیر و سلوک فکری من است.
شماره دوم مهرنامه (ماهنامه علوم انسانی ) با مصاحبه ای از داریوش شایگان منتشر شد.
چند جمله برگزیده از مصاحبه:
- فرهنگ غربی یک دور کامل زده است و به تفکر متذکر تبدیل شده است.حالا همه چیز را قبول می کند.به تمام فرهنگهای مختلف با سعه صدر نگاه می کند.
- مولانا و حافظ دنیایی دارند به کلی متفاوت با دنیای امروز...شما باید ابزارهای مختلف برای شناسایی این دنیاهای مختلف را داشته باشید.نمی توان یک شاه کلید داشت و با آن سراغ همه این دنیاها رفت.
- خیلی هم خوب است که بتوان هم حافظ خواند و لذت برد و هم با کانت ارتباط برقرار کرد...به استعداد ایران بسیار خوشبین هستم...معتقدم ایران یک مملکت استثنایی است.
آمیزش افق ها، که منتخباتی از آثار داریوش شایگان است، به گزینش و تدوین محمد منصور هاشمی همین روزها توسط نشر فرزان روز منتشر خواهد شد.آمیزش افق ها ، شایگان در یک کتاب است و اگر کسی فرصت نکرده باشد تا کل آثار او را مرور کند انتشار این کتاب فرصت مناسبی است برای راه پیدا کردن به کل آثار منتشر شده شایگان.
کتاب که بر مبنای سیر تاریخی آثار شایگان تنظیم شده است با گزیده هایی از ادیان و مکتب های فلسفی هند و آیین هند و عرفان اسلامی آغاز می شود که اولین آثار نوشتاری شایگان به شمار می آیند. سپس به گزیده هایی از بت های ذهنی و خاطرات ازلی و آسیا در برابر غرب می رسد که به نسبت دو کتاب اول نگاهی انتقادی نسبت به غرب دارند و دفاعیه ای از میراث شرقی به حساب می آیند. بعد از آن مقاله ای با عنوان « در جستجوی فضاهای گمشده» آمده است که مقایسه ای است میان معماری ایران در عصر صفوی و معماری پاریس در عصر تجدد. سپس گزیده هایی از دو کتاب انقلاب دینی چیست و نگاه شکسته ( اسکیزوفرنی فرهنگی) در این مجموعه جای گرفته است که شاید برای خواننده فارسی زبان کمتر شناخته شده باشند چرا که تا کنون به فارسی در نیامده اند. شایگان در کتاب اول که گزیده ای نیز از آن در این جا آمده است به نقد ایدئولوژیک اندیشی و تفکر شریعتی از همین منظر می پردازد و در کتاب دوم نیز که صورتی روانشناختی از کتاب پیشین است به طرح مباحثی همچون « تعطیلات در تاریخ» و « احتیاط و کژتابی» و « روکش کاری» پرداخته است که همگی واژه هایی بر ساخته خود او هستند. در ادامه این گزیده آثار،بخش هایی هم از کتابی آمده است که شایگان درباره هانری کربن نوشته است و پس از آن نوبت به گزیده ای از کتاب افسون زدگی جدید او می رسد.
پایان بخش کتاب نیز مقاله ای است که شایگان به صورت نامه ای به نسل آینده نوشته است. این نامه در آستانه قرن بیست و یکم در مجموعه ای در کنار آثار متفکران و چهره هایی همچون ریچارد روتی، کوفی عنان، فدریکو مایور و فرناندو ساوتر و ... منتشر شده است.
تنها کتاب شایگان که گزیده ای از آن در این مجموعه نیامده کتاب زیر آسمان های جهان است که گفت و گوی مفصل رامین جهانبگلو با اوست. آنچنانکه تدوین گر کتاب در مقدمه خود به درستی آورده است ساختار آن کتاب چنان نبود که بتوان دست به گزینش در آن برد. آمیزش های افق در تیراژ ۳۵۰۰ نسخه،۳۸۰ صفحه و قیمت ده هزار تومان منتشر خواهد شد.
دکتر داریوش شایگان در مراسم بزرگداشت هانری کربن در انجمن حکمت و فلسفه ایران گفت:«من اسلامشناس نيستم، سهرودیشناس هم نيستم؛ ولی چون سالها شاگرد و دوست "هانری كربن" بودم و چون ما ايرانیها دين بزرگی به "كربن" داريم من تصميم گرفتم نخستين ايرانی باشم كه كتابی در مورد او مینويسم و به همين جهت به همراه همسر او با مطالعه كامل مجموعه 25 هزار صفحه آثار او، توانستيم جغرافيای تفكر ايرانی را توسط او ترسيم كنيم كه شك نيست كه محور اصلی اين آثار حول "سهروردی" است.»
وی سپس به پيشينه و زمينههای فكری سهروردی اشاره كرد و گفت: «كربن به معنای متداول كلمه يك مستشرق نيست، بلكه خود میگويد كه من در ميان دو اقليم در نوسان بودم، نخست آلمان كه كشور فيلسوفان و شاعران است و دوم ايران كه كشور شاعران و عرفا است.»
وی در ادامه گفت: «اگر به آثار "كربن" در ميان دو جنگ جهانی توجه كنيم در میيابيم كه او از چه كسانی تأثير گرفته است. او نزد "اتين ژيلسون"، متفكر مسيحی در مدرسه مطالعات عالی، زبان لاتين و قرون وسطايی خواند، همچنين نزد "اميل بريه" كه محقق آثار «فلوطين» و پژوهشگر تفكر هندی و اوپانيشادهاست و همچنين نزد برادران "باوازی" آلمانی میآموزد و به "لوتر" و متكلمان پروتستان به خصوص "كارل بارت" علاقهمند است، در ضمن وی همزمان زبان عربی و سانسكريت میخواند و سفرهای متعددی به هند و آلمان انجام میدهد. "كربن" با اين كوله بار عظيم به ايران وارد میشود و به اين كشور علاقهمند میشود. او با تفكر قدسی نزد "رودولف اوتو" و كتابش "امر قدسی" كه در سال 1917 منتشر شد، آشنا میشود و همچنين "ارنست كاسيرر" را ملاقات میكند. بنابراين محور انديشه "كربن" بر دو چيز استوار است، نخست فلسفه و دوم تجربه معنوی. در همينجاست كه "سهروردی" به او خودنمايی میكند و به ترجمه برخی از آثار "سهروردی" به فرانسه همت میگمارد.»
وی ادامه داد و گفت: «كربن در مورد سهروردی مینويسد: "سهروردی فقط متفكر نيست كه درباب مفاهيم، تأثيرها و اثرهای پيدا يا ناپيدای تاريخی میانديشد، او خودش در همه اينها حضور دارد و حضورش را نمیتوان ناديده گرفت، او باز گذشته زرتشتی ايران كهن را به دوش میكشد و بدينسان آن را به اكنون منتقل میكند، اين گذشته، گذشته بیآينده نيست كه هر گز پيوند مادی به آن ممكن باشد، او به اين گذشته آيندهای میدهد، آيندهای كه خود اوست، چرا كه خود خود را مسئول اين گذشته میداند.با بودن سهروردی حكمای ايران باستان و خسروانيان به راستی ديگر پيشگامان مكتب اشراقی ايران اسلامیاند، جسارت اين جوان 35 ساله را بنگر كه با حضور خود، برگشت گذشته به شكل آينده را موجب میشود، چرا كه با اين كار تمام آينده آن گذشته است كه دوباره به صورت اكنون در اكنون حضوریاش شكل میگيرد و اين است آن چه كه از نظر تاريخی نيز حقيقت دارد، سهروردی كسی است كه برای نخستين بار نامهايی چون افلاطون و زرتشت را به صورت يك متافيزيك اشراق كه مثل افلاطونی را در آن به زبان فرشتگان مزدايی سخن میگويند، در آثار خود میآورد."».
وی به اهميت «كربن» برای ايرانيان اشاره كرد و گفت: «به قول مرحوم "احمد تفضلی"، دو مرد بزرگ به ايران كمك كردند، نخست "كريستسن" در مورد ايران قبل از اسلام و و دوم بعد از اسلام كه "كربن" بود. در پايان وی گفت: «"كربن" خود مینويسد: "پرورش من از آغاز پرورشی فلسفی بود، به همين دليل من به معنای دقيق نه متخصص زبان آلمانیام و نه مستشرق. من فيلسوفی رهروام به هر دياری كه جان را راهبر شود. گرچه در اين سير و سلوك از "فرايبورگ"، "تهران" و اصفهان سردرآوردم اما اين شهرها از نظر من مدينههای تمثيلیاند، منازل نمادين از راه و سفری هميشگی و پايدار.»
مهدی خلجی
Shayegan, Daryush, Terre des mirages, laube, Paris, 2004
سرزمين سرابها تازهترين كتاب داريوش شايگان، انديشمند ايراني است كه در پاريس، به زبان فرانسه، انتشار يافته است.
برخلاف ديگر آثار شايگان، سرزمين سرابها كتابي فلسفي نيست و در ظاهر سبكي ادبي دارد.
سرزمين سرابها مجموعه نامههاي دو شخصيت فرضي، يكي مردي ايراني به نام كاوه و ديگري زني فرانسوي به نام مرين (Merianne) است كه دلداده يكديگرند، اما از هم جدا زندگي ميكنند. اين نامهنگاريها از هنگامي آغاز ميشود كه مرين، به دلايل كمابيش مبهمي، ايران را ترك ميكند. كتاب با نامه كاوه آغاز ميشود و از سال 1997 تا 1999 تداوم مييابد، اما با نامه دوست كاوه به مرين و نيز نامه مرين به دوست خود پايان ميگيرد.
مرين فرانسوي پس از سالها زندگي مشترك با كاوه در تهران و آشنايي با فرهنگ، ادبيات و عرفان ايراني، ناگهان ايران را ترك ميكند.
مرين، آن گونه كه خود مينويسد، با كاوه جهان ايراني را تجربه ميكند و در فرآيند اين تجربه به گونهاي مسخ ميشود: «ديگر نه يك فرانسوي جدي هستم و نه چندان به يك ايراني بيخيال بدل شدهام. نه اين هستم و نه آن؛ مهاجري شدهام در معرض انواع مسخ شدنها». به قول كاوه، مرين از يك اروپايي فعال مدافع حقوق بشر به يك عارف بدل ميشود.
مرين با لحني شيفتهوار مينويسد: «ميدانم كه دوستم داري؛ همان طور كه من لحظهاي از دوست داشتنات بازنايستادم. ما همديگر را دوست داريم، اما نميتوانيم با هم زندگي كنيم. اگر قصه خودمان را براي يك آدم عاقل تعريف كنيم، فكر ميكند ما هر دو ديوانه هستيم».
راز اين دوست داشتن و در عين حال تاب همزيستي نداشتن در كتاب فاش نميشود، اما هرچه خواننده پيشتر ميرود درمييابد كه عشق كاوه و مرين، تناقضآلود است و درست همان چيزهايي كه آن دو را به هم ميكشد، آنها را از هم ميراند و موقعيتي دردآلوده و سوگناك ميآفريند.
كاوه پس از مدتي به آمريكا سفر ميكند و مرين به سوداي آنكه او در واشنگتن است، از پاريس به واشنگتن ميآيد، اما او را در اينجا نمييابد.
هنگامي كه كاوه با زندگي در آمريكا كنار نميآيد و به «وطن» خود باز ميگردد، مرين از پس بيتابي و شيدايي تصميم ميگيرد به ايران سفر كند و او را ببيند؛ اما پيش از سفر او، كاوه با چند دوست به كوير زاهدان ميرود و سرانجام در توفان شني در بم با دوستان خود ناپديد ميشود.
كاوه و مرين، دو شخصيت نابهنگام هستند؛ در زمانه ما زندگي ميكنند ولي با روزگار ما بيگانهاند. هر دو «غريب» و «مهاجر»اند. سبك نوشتاري اين كتاب را نيز سرشت نابهنگام اين دو شخصيت تعيين كرده است.
كاوه مينويسد: «ميبيني مرين عزيز! در دوراني كه مردم در زماني واقعي با نامه الكترونيك، فكس و تلفن با هم ارتباطي سريع دارند، ما برگشتهايم به سنت قديم نامهنگاري. انگار ما از ابراز بيدرنگ و خودجوش احساسات لگامگسيختهمان پرهيز ميكنيم، انگار بايد پناه ببريم به تأمل، تا بتوانيم ادراكات خودمان را روشن كنيم… ما رابطهمان را در دوري آهسته پيش ميبريم».
در جهاني كه شتاب در آن به فضيلت بدل شده، كاوه و مرين گونهاي مراقبه و مداقه در نفس و در رابطه دوجانبه خود را با درنگ و كندي دنبال ميكنند. پيوند كاوه حدوداً شصت ساله با معشوق جوانتر از خود، نمونه استثنايي از روابط مرد و زن است كه در آن شور و شوق، معنا و ماهيتي متفاوت دارد.
كتاب سرزمين سرابها ، در برخي محافل در ايران با عنوان رمان شناخته شده؛ اما ناشر فرانسوي، برخلاف عرف معمول در فرانسه، عنوان رمان بر روي كتاب نگذاشته است. راست آن است كه داريوش شايگان، با آنكه كوشيده طرحي داستاني به نامهها بدهد و با روايت روابط زن و مردي به هم شيفته پيامهاي فلسفي خود را در كتاب بگنجاند، در اين ترفند ناكام است.
شايگان تلاش كرده است با انتخاب مردي ايراني و زني فرانسوي، نمادپردازي كند و يكي را نماينده فرهنگ ايراني و ديگري را برآمده از فرهنگي غربي بگيرد و در نتيجه مسألة تقابل يا تفاهم تمدنها را پيش كشد.
بر اين شيوه، دو تمدن شرق و غرب، با وجود دلبستگيها و وامهايي كه به هم دارند، توان همزيستي ندارند و مانند سرنوشت كاوه و مرين غمناكانه در طلب هم ميافتند، اما هرگز به هم نميرسند.
تنها حاصل اين ارتباط آن است كه ديگر نه مرد، ايراني است و نه زن، فرانسوي.
سرزمين سرابها ، در آن بخش كه به زندگي خصوصي و شرح احوالات دروني كاوه ميپردازد، سخت شبيه زندگي شخصي نويسنده ـ داريوش شايگان ـ است و در واقع كمتر نكتهاي درباره كاوه ميتوان خواند كه درباره خود شايگان صادق نباشد.
اگر كسي گفتوگوي رامين جهانبگلو را با داريوش شايگان در كتاب زير آسمانهاي جهان خوانده باشد، بيترديد كاوه را با شايگان يكي ميگيرد و گمان ميبرد كه كتاب سرزمين سرابها نامههاي واقعي او به يك فرانسوي است كه بنا به ملاحظات شايد اجتماعي، تنها نام نويسندگان نامه دگرگون شده است.
كاوه نيز مانند شايگان مادري گرجي دارد، دوران متوسطه را در بريتانيا تحصيل كرده، سپس در فرانسه اديان و مذاهب هند خوانده، بعد با فلسفه و عرفان اسلامي آشنا شده و همان برخوردي را با رويدادهاي سياسي ايران مانند انقلاب سال 57 يا انتخاب سيد محمد خاتمي رياست جمهوري ميكند كه از داريوش شايگان سراغ داريم.
ديدگاههايي كه در اين كتاب درباره وضعيت تمدنهاي شرق و غرب، مسأله جهانيشدن، موقعيت انسان امروز يا جهان ايراني و نسبت آن با تجدد آمده، براي خوانده آثار شايگان تازگي ندارد و همه پيشتر در كتابهاي او از جمله در كتاب افسونزدگي جديد؛ هويت چهل تكه و تفكر سيار آمده است.
جدا از نثر روان، فخيم و سهل و ممتنع شايگان در زبان فرانسه، اين كتاب، نه از نظر ادبي و نه از نظر فلسفي، نميتواند اثري بديع در ميان آثار شايگان به شمار رود. بدين رو شايد بتوان گفت كه كوشش اين فيلسوف ايراني براي نوشتن رمان در دهه هفتم عمرش ناكام مانده است.
اين در حالي است كه در غرب، بهويژه در دوران معاصر، هم نويسندگاني چون ميلان كوندرا در نوشتن رمان فلسفي كامياب بودهاند و هم فيلسوفاني چون اومبرتو اكو توانستهاند با چيرگي بر منطق ادبي، رمانهايي ماندگار بنويسند.
منش فكري داريوش شايگان به سرگذشت شخصي او پيوند خورده است و خودآگاهي و ميلش به بيريشگي، از سلوك زندگي او سرچشمه ميگيرد. درك او از هويت ايراني يا هويت غربي كه همانا نفي دوگانه هر دوست، بسيار شخصي است.
از اين رو، بهويژه دربارة شايگان اين سخن راست درميآيد كه نوشتهها و ديدگاههاي فلسفياش، اتوبيوگرافي يا زندگينامه خود نوشته است. از همين روست كه كاوه سرزمين سرابها نمونه فرد ايراني نيست؛ نمونه فرد هيچ جامعهاي نيست؛ چرا كه او به هيچ سرزميني بسته نيست و به طرزي اشرافي، كوليوار ميزيد.
در سرزمين سرابها ، مفهومها و واژگان كليدي و پايه به نوعي به حكمت اشراق بازميگردند و حضور نيرومند سهروردي، تعلق خاطر ديرينه فيلسوف امروز ايران را به فرزانگي پهلويهاي باستان باز ميتاباند؛ اگرچه شايگان را به سختي ميتوان «فيلسوف ايران» خواند، زيرا نه در رويكرد و نه در آبشخورهاي فلسفي، شايگان به جهان فكري ايراني بسنده نميكند و دغدغه او بيش از آنكه ايراني باشد، جهاني است.
از همين روست كه شايگان در جغرافياي روشنفكري ايران نيز جايگاهي جدا دارد و بيشتر كسي است كه آثار فرانسوياش به فارسي ترجمه ميشود.
عنوان سرزمين سرابها خود برآمده از حكمت اشراق سهروردي است و بهويژه اصطلاح كانوني «عالم مثال». عامل مثال، جهاني مياني است؛ در ميانه جهان معقولات و جهان محسوسات؛ همان اقليم هشتمي كه محل رخداد رؤياهاي پيامبران و عارفان و رويدادهاي معاد است؛ جايي كه جرم و ماده نيست اما صورت و شكل هست.
صبحها وقتي كاوه از خواب بيدار ميشود و چشمها و دستهايش از گرانباري رؤيا حكايت ميكنند، مرين در نگاه او «سرابهاي كوير» را ميبيند. عالم مثال كه جهان فرشتگان است و از نظر بسياري فيلسوفان ايراني و نيز فيلسوفي مانند هانري كربن شالوده جهانشناسي ايراني است، از نگاه شايگان به سرابهاي كوير بدل شده و در واقع مسخ شده است.
مسخ عالم مثال كه روزگاري سرچشمه آفرينش و خلاقيت بود به سراب كه عدمي فريبنده است، راز همان درماندگي كنوني انسان ايراني ـ از نگاه شايگان است ـ است. آن عالم مثال كه وطن مألوف خيال خلاق بود به كوير سرابآلودهاي بدل شده كه وهمانگيز است؛ شبيه مسخ آن عارف كامل و مرشد و اصل سنت عرفاني به پيرمرد خنزرپنزري در بوف كور صادق هدايت. نگاه شايگان به انسان و جهان ايراني معاصر تلخ و تيره است. در سرزمين سرابها ، كاوه هم به اصلاحات سياسي و برآمدن محمد خاتمي به مسند رياست جمهوري بدبين است، هم به انقلاب سال 57 هم به زوال ذهنيت خاص ايراني و هم به افول و انحطاط عالم مثال؛ اما به هيچ روي تجدد و از آن ميان كشور محبوبش فرانسه نيز درمانگر دردهاي او نيست و از زبان مرين انقلاب فرانسه و دستاوردهاي آن و همچنين نظام سياسي فرانسه را نقد ميكند و از فقدان حكمت و فريبندگي در غرب مينالد.
كاوه مينويسد «من از جهاني آمدهام كه ناكجاست و هيچ چيز در جاي خود نيست». اين ناكجا، ايراني است با سنتي ثابت و درگير در ثبات سنت كه به طرز تناقضآميزي همه چيز در آن به هم ريخته است. كاوه اگرچه در فضيلت بيريشگي مينويسد و خود را در غربتي اين جهاني و آن جهاني تختهبند ميبيند و در تعليق گذار ميان جهانهاي گوناگون ميزيد، سرانجام، مفتون جادوي كوير، رهسپار سرزمين سرابها ميشود و جان بيتاب خود را در شن بادي سخت به عالم مثالي ميسپارد كه ديگر نيست.
20 مهر 1383؛ دانشكده مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف
اولین كتابی كه من نوشتم در 1346 بود تحت عنوان ادیان و مکتب های فلسفی هند و آخرین كتاب من به فارسی افسونزدگی جدید نام دارد. از آن موقع تا به حال من خیلی تغییر كرده ام كه چند گوشه آن را برای شما باز میكنم:
1. من در كودكی به انگلستان برای تحصیل رفتم. در آنجا به هند علاقمند شدم و در لندن زبان سانسكریت را یاد گرفتم. علت علاقه من خیلی عجیب بود. زیرا در آن موقع در ایران كسی به هند علاقه نداشت. در آن موقع افراد به ماركسیسم به عنوان یك ایدئولوژی نو گرایش داشتند. اما چون مادر من گرجی بود و برای ما از جنایتهای كمونیستهای روسی بسیار سخن میگفت، من از ماركسیسم متنفر بودم.
2. به نظر من در دو طرف آسیا دو تمدن مهم بوده است: یونان و هند. هند همان نقشی را در آسیا ایفا كرده است كه یونان در اروپا بازی كرد. در قرون ششم و هفتم قبل از میلاد، هند مانند یك لابراتوار است. مكاتب مختلف كه برخی از آنان منكر خدا هستند، مثل بودا، جینیزم و... همه در حال تعامل با یكدیگرند. البته باید بگویم كه در هند هیچ وقت جنگ مذهبی نبوده است. در حال حاضر هند یك میلیارد و صد میلیون نفر جمعیت دارد. 400 میلیون نفر قدرت خرید دارند. 700 میلیون در اساطیر زندگی میكنند. در حالی كه گرسنه هستند، اما راضی هستند. هند بزرگترین دمكراسی جهان است.
3. از طرف دیگر چون در ایران زندگی میكردم و مسلمان بودم به اسلام علاقمند شدم. در این ارتباط با علامه طباطبایی، حسین نصر و هانری كربن آشنا شدم. كربن بزرگترین محقق در ارتباط با فلسفه ایرانی بود. میدانید كه بزرگترین متفكران عالم اسلامی، ایرانیها هستند، هرچند اعراب یاد گرفته اند كه به جلوی اسم آنان یك "ال" اضافه کنند و آنان را عرب جلوه دهند. سرآغاز تفكر فلسفی خارج از جهان عرب در بعد از اسلام، ابن سیناست. كربن خیلی در این زمینه تلاش كرد تا متفكران ایرانی را به جهان بشناساند.
4. همچنین كربن توجه مرا معطوف كرد به روابط ایران و هند. میدانید كه در زمان گوركانیان در هند، ترجمه آثار سانسكریت به زبان فارسی آغاز شد. چون زبان رسمی گوركانیان فارسی بود. همین جا بگویم كه ترجمه خیلی مهم است. ترجمه باعث پویایی تمدن میشود از جمله ترجمه كتب مسلمانان از عربی به لاتین، ترجمه آثار بودایی به تبتی و چینی و سپس ژاپنی. در قرن 17 شاهزاده هندی به نام داراشكوه حاكم بنارس شد و تحت نظر او دانشمندان مسلمان آشنا به زبان فارسی، اوپانیشادها را به زبان فارسی ترجمه میكنند. اوپانیشاد مجموعه تجربه عرفانی هند است. 12 اوپانیشاد معتبر اكنون وجود دارد. من نیز بر روی اوپانیشادها كار كردم.
5. رساله دكترای من در مورد ارتباط فرهنگی ایران و هند بود. هندویسم، اسلام و بودیسم وقتی كه با هم مقایسه میشوند، علیرغم همه اختلافات، به نوعی هم موج هستند و میتوانید آنها را با هم مقایسه نمائید. اینها در جهانهایی سیر مینمایند كه با یكدیگر نزدیك است. میتوان گفت كه در این ادیان نسبتهای مشابه وجود دارد. نسبت انسان به خدا در همه آنها به نوعی مشابه است.
6. اما تفكر جدید را نمیتوان با این آئینها مقایسه كرد. در تمدن جدید گسست وجود دارد. در تمدن غربی تاریخ، عنصر جدیدی است كه وارد اندیشه شده است. تحول تاریخ در غرب خود به تدریج شكل میگیرد و به قول هگل، تمدن مسیحی غربی ساخته میشود. سپس موضوع آزادی مطرح میشود.
7. بنابراین تحول اول من آشنایی با هند بود. تحول دوم من آن بود كه تمدنهای هندی، چینی، ایرانی، اسلامی و حتی چینی...در چه مرحله ای هستند. به این نتیجه رسیدم كه آنها در مرحله نه هنوز و نه هرگز دیگر هستند. نه هنوز به مرحله جدید رسیده اند و نه هرگز به حالت قبلی باز میگردند.
8. پس انسانها در چه وضعیتی هستند؟ در ایران امروز هم این مسئله مهمترین موضوع است. این موضوع برای محمد عبده، سید جمال الدین اسد آبادی و دیگر علمای اسلامی نیز مطرح بوده و هست.
9. تحول سوم در من با انقلاب اسلامی در ایران آغاز شد. پس از انقلاب ایران، از كشور خارج شدم. از آن پس به زبان فرانسه نوشتم. اولین كتاب من در این دوره انقلاب مذهبی چیست؟ میباشد. این كتاب در این زمینه بحث میكند كه اگر یك سنتی وارد تاریخ شود و در یك مقطع گذار بخواهد تمام جامعه را در بر بگیرد، چه شكلی به خود میگیرد؟ من به این نتیجه رسیده ام كه ایدئولوژیزه میشود.
10. انقلاب ایران یك استثناء در تمام جهان بود. به محض اینكه انقلاب قدرت گرفت، اندیشه انقلاب ایدئولوژیك شد. سئوال اساسی برای من این بود كه آیا انسان در انقلاب ایران در مرحله گذار سنتی است یا مدرن؟ به نظر من این انسان اسكیزوفرنیك است. یعنی مانند تلویزیونی كه از دو سرچشمه تصویر بگیرد و بر هم منطبق نماید، تداخل تصویری باعث سوء تفاهمها میشود.
11. در 1370 به ایران بازگشتم. در دوره ده ساله اقامت در اروپا به این نتیجه رسیدم كه این مسئله نه تنها گریبانگیر ایرانیان شده است، بلكه دیگر كشورها هم به این مشكل برخورده اند. علی الخصوص جامعه آمریكا. در آمریكا ابتدا به این نتیجه رسیدند كه اروپا مداری (یوروسنتریك) كه دیگر فرهنگها را پس میزند درست نیست. دانشگاههای آمریكایی تلاش كردند تا فرهنگهای دیگر را در محیط دانشگاهها مطرح و تدریس نمایند.
12. تحول دیگر در من با این نطفه آغاز شد كه وقتی كه شما به هویت خود فكر میكنید، دیگر نمیتوانید از دیگران بیاموزید. جهانی شدن و یا فرهنگ سیاره ای همه را نه تنها اسكیزوفرنیك بلكه پلی فرنیك كرده است. الان من نمیتوانم بگویم كه من تنها مسلمان هستم. هر فردی دارای هویت چل تكه شده است. در جهان اسلام مقاومت در برابر فرهنگ سیاره ای است. چرا؟ بنظر من دیگران غیر ازمسلمانان و یا ما ایرانیها، خیلی راحت طلبگی میكنند اما ما ایرانیها خیر. بنظر من حركت معكوس در برابر جهانی شدن، حركت مقاومت است. ولی موفقیت خیلی بعید است. بنابراین بقول آمریكائیها، اگر نمیتوانید با چیزی بجنگید، به آن بپیوندید. مقاومت اگر توام با شعور نباشد و با آگاهی نباشد، نتیجه ای به بار نخواهد آورد.